مینو نصرت، متولد ۱۳۴۰ شاعر با ذوقی ست که میداند با
واژگان چگونه بورزد. او در کتاب برهوت آبی رنگ در مقدمه میگوید:
«به یاد میآورم روی برگهای خشک و قهوهای و زرد باد
آورده قدم میزدم به شوق یافتن گردو و میدانستم چرا.
به یاد میآورم لابهلای آبرفتهای برجای
مانده رودخانه «کفترعلی» نگاهم خیره میشد به سنگهای
رنگی آب آورده و دستانم میچیدند صیقل یافتهترینش را ولی نمیدانستم
چرا.
به یاد میآورم در حاشیه خزر وجد گامها و دستانم را در چیدن گوش ماهیانی که در سفر طولانی با امواج به ساحل
رسیده و
لبالب از موسیقی اعماق بودند، مشت مشت در جیبهایم میریختم
و نمیدانستم
چرا.
حالا با هر نگاه به افت و خیز زندگی، از قلم دستانم بیوقفه میریزد راز گردوهای زیر برگهای خزان، نرمی قلوه سنگهای رودخانه
کفترعلی
و آوای گوش ماهیان خزر...
انگار در برهوت زیسته بودم
انگار از برهوت چیده بودمشان
در خود مچاله شده، برشته و هنوز تشنه
لاجرم نام این فوج بال و پر ریخته
شد برهوت کاهی رنگ»
از این آغاز درمییابیم با شاعر حساسی
رودررو هستیم. او از نوع انسانهایی است که در خاطرات خود
زندگی میکنند، و در چرخش مدام در این میدان به کشف و شهود نوینی
دست پیدا
میکنند.
در شعر شماره ۱۰۴ میگوید:
شاعر که میشوم
چشمان خاک میجوشد
آهوان، پونهها را از خواب بیدار میکنند
پونهها، جهان را
شاعر که میشوم
هیچکس بوی مرده نمیدهد
خوابها زنده به دنیا میآیند
و
در همه فصلها میتوان برهنه شد
شاعر که میشوم
سخت ساده است زندگی
و من فراموش میکنم
آدمها را
که با رنگها محدود شدهاند
و مرزها را
که با آدمها
شاعر که...
به این دلیل ساده میتوان باور کرد مینو
نصرت، شاعری است که کلمات در شعر او پوسته نوینی پیدا میکنند،
و این وجهی از حضور شعرگونه شاعران است که کلمات را کشف
میکنند. در هر کلامی که حس کشف و شهودی در باب کلمه وجود داشته باشد، حس
شعر نیز خانه کرده است.
در شعر شماره ۱۰۹ میگوید:
نیامدنت
شکل باد را
وقتی حول اندامم میپیچد
تغییر نمیدهد
همچنان که انتظار من ذائقه جهان را
به زمزمهای
زنبق گیسوانم باز میشود
بازوانم بوی بهشت میگیرد
وقتی از پهلویی به پهلوی دیگر میغلتی
نگاه روی شانه زندگی
گل سرخ مینوشد
مینو نصرت به صراحت عاشق است و
عشق را پنهان نمیکند. او در جستجوی کلامی که عاشقانه باشد
از تجربهای جسمی به تجربهای ذهنی روی میآورد. البته اشعار او فاقد وزن و
قافیه هستند، اما میتوان باور داشت که از وزنی درونی برخوردارند.
در شعر شماره ۱۱۸ میگوید:
نخستین رویای آدمی
غوطهور شدن در برکهای بود
که او اقیانوسش میپنداشت
آخرین رویای آدمی
فرو شدن در اقیانوسی است
که او برکهاش میپندارد
این شعر مرا به یاد مفتون امینی میاندازد که در جایی میگوید:
تو با آن چشم سبز خود یک برگ را یک باغ میبینی...
و بعد همانطور پیش میرود و تمامی لحظات باغ را کشف میکند و عاقبت
به اینجا میرسد ...و تو آنگاه یک باغ را یک برگ خواهی
دید.
به راستی روشن نیست که کدامین حال عارفانهتر است: برگ را
باغ دیدن و یا باغ را برگ.
چنانچه برکه را اقیانوس دیدن خود یک مرحله کشف و شهودیست
و اما اقیانوس را برکه دیدن انسان را به تامل وامیدارد.
اقیانوس را زمانی میتوان برکه دید
که انسان رسیده باشد به این حال قال که هر قطره به سهم خود
اقیانوس است. پس اقیانوس در اقیانوسیت خود میتواند برکهوار تجلی پیدا کند.
در شعر ۱۱۹ میگوید:
کجاست؟
راهی که در آن ناپدید میشدم
و بوی پونه تنها حرفی بود
که آنجا با صدای بلند فریاد میکشید
کجاست؟
آن سوار همیشه
که میآمد و دختران کوچک را
از صلیب قبیلهها باز میگشود
و «دوعا» را نیز
باروت خندههایم را
چخماقی نیست تا بیفروزد
این تاریکی
ادامه شب اول است
در پانوشت این شعر میآید که «دوعا» دختر
نوجوان کرد یزیدیست که به خاطر دل سپردن به مردی مسلمان در
هفتم آپریل ۲۰۰۷ توسط مردان خانواده و ایل و تبارش در شهر
بشیقه عراق سنگسار شد.
برای من روشن نشد کدامین سوار باید بیاید و دوعا را نجات
دهد. این سوار ظاهرا باید در ذهن هر انسانی زندگی کند.
دیروز نیز نواری دیدم ار مراسم
قربانی کردن یک دوشیزه در تایلند. هر ساله یک دوشیزه باکره
در این منطقه وحشی تایلند قربانی میشود. خونش را همه باهم میخورند و
جسدش را وا میگذارند تا در مدت یک سال و تا دور بعدی و کشتن باکره بعدی روی
زمین بپوسد.
زنکشی احتیاطا یک میل قدیمی است. میلی برای تسلط یافتن بر جهان. از آنجایی که جهان پیرامون ما زنانه به چشم میآید با کشتن زن بر جهان مسلط میشوند. کمتر دیده میشود مردی را به دلیل عاشق بودن تنبیه کنند.
شعر ۱۲۸ اما اعلامیهای علیه جنگ است. میگوید:
دیگر سفر به ابتدای سلام
از مد افتاده است
کسی به خاطر صلح
مقابل عمارت جنگ
خود را آتش نمیزند
امروز
هستهی تمام زردآلوها
پر از باروت است
باید خود را بپوشانم
و به چشمانم دزدگیر بزنم
میتوانیم بپذیریم که در پایان عصری
هستیم که انسان بسیار خودمختار بود. امروز اما دیده میشود که
او شیئی متحرک است که هرکجا باشد میتواند مورد هجوم قرار گیرد. پس شاید
به راستی سفر به آغاز سلام از مد رفته باشد. حالت کمی بر جهان غلبه میکند
و حالت کیفی پس مینشیند.
دیگر نمی توان عالم داشت، بلکه اما هر یک از ما صاحب
محیطی است با کمیتهای روشن و حساب شده. انسان دارد به مکانیسمی تبدیل میشود.
در شعر ۱۳۳ وحشت خانه کرده است. میگوید:
کرکسها که هجوم آوردند
هرکس خودش را
در گنجه خانه پنهان کرد
تنها گوزن مهربان پرده
که نوزادش را می بویید
در جنگلی از وهم و گمان گم شد
شعر موجز و زیباست، اما
درنیافتم این همه ترس از کرکس از کجا نشات میگیرد. سپهری در جهت عکس مینو
نصرت حرکت میکند و در حیرت است که چرا مردم در قفسهاشان کرکس
نگه نمیدارند، و من در حیرتم که چرا مردم قفس دارند. اما حالت زیبای
گوزن مهربان پرده خواننده را شادمان میکند.
در شعر شماره ۱۳۸ در جایی میان عاشقانه بودن و فلسفیدن
سیر میکند:
گاهی شب با خیال تو
چشمانم را کور میکند
کاش
پیراهن خوابم را
در بیداری نمیپوشیدم
پشت پای مردگان
پنچه بر گونههای جهان میکشم
از این قصه
هیچ مردهای
زنده بیرون نخواهد رفت
چرا حس مرگ در این قطعه تا این
حد قوی است؟ آیا تجربه مردن در زندگی شاعر رخ داده است؟ و یا
که او مرگ را این چنین صریح و عریان تجربه میکند، چرا که مرگ همیشه حس
شدنی است.
اما قطعه شماره ۱۴۶ زیبا و سهل و ممتنع است:
اگر زلال بودم
اگر آسمان در من بود
سبویت را با کدام پر میکردی؟
آب
آسمان
یا من
که گودالی بیش نیستم
شعر زیبایی است. حضور زنانهای
در آن به چشم میخورد. زلالیت در ترکیب با «تهیب» زنانه میرود.
سبودار اما چهره عاشقانهای را در معرض تماشا میگذارد.
در شعر شماره ۱۵۲ با حالتی عصیانی روبرو هستیم که از
ماهیت شاعرانهای برخوردار است. میگوید:
خواب رفته است
رویا بیاورد
گلها پژمرده
و باغچه دارد با تشنگی قد میکشد
من تهنشین شدهام
انگار
هیچ نیاموختهام
جز بستن چمدانی که همیشه خالیست
شعر پر است از تشنگی و خالی در
جهت منفی. خالی حالت خوبی است. خالی بودن مرحلهای است
که انسان را به اوج بینیازی میرساند. اما بستن چمدانی که همیشه خالی است
باعث اندوه میشود. همچنان که ذهن خالی از غرض انسان را به اوج میرساند،
اما چمدان که حالت پر بودن کیفیت واقعی آن را عرضه میدارد خواننده را
مضطرب میکند.
در شعر ۱۹۰ شاعر باز در میدانهای خاطره بازیگوشی ترسناکی
میکند که باعث تشویش ذهن میشود. میگوید:
آن روزها که مادرم چشمه
پر میکرد جیب سپیدارهای خیابان را
از رویایی زلال
تکه ابری کوچک
کفایت میکرد سبوی خوابهایمان را
امروز
در جویهای خیابانی
زنی برهنه جاریست
که گلویش را بریدهاند
دورتر نمیروم
میترسم
درختان سیب از سکه بیفتند
بله، میتوان شاعر نوسرایی بود
و در جایی زندگی کرد که جسد در جویهای آبش پیدا میشود. این واقعیت
زندگی است. در زمانی که حافظ شعر میسرود، امیر تیمور از سر آدمها،
مناره میساخت
:برای اطلاعات بیشتر به لینک های زیر مراجعه نمایید
دو شعر از مينو نصرت به بهانه انتشار مجموعه ی شعر " برهوت کاهی رنگ " چهار شعر از مجموعه "برهوت کاهی رنگ"سروده مينو نصرت