مهستی محبی متولد
19 شهریور 1343 مشهد. درنیشابوربه طبابت در رشته ی قلب و عروق مشغول است.
چهار سال است بطور جدی به داستان نویسی روی آورده . به فلسفه هم
علاقمند میباشد.
کتابی با نام ماه در پاگرد پنجم
و کتاب دیگری که مجموعه ی کامل داستانهایش را برای انتشار
به نشر ابتکار نو سپرده متاسفانه پس از دو سال هنوز در انتظار مجوز ارشاد است. چند داستان در سایتهای مختلف از جمله دیباچه و پیاده
رو و کافه داستان و نشریه ی نافه منتشر کرده است.
چراغ های رابطه سه داستان از کارهای مهستی محبی تقدیم
میکند. داستان حضور را خانم محبی محبت کرده اند وداستان بیست ستون از مجموعه
داستان هایی است که طی فراخوان سایت والس به مناسبت یلدا منتشر شده است و سومین داستان کباب گربه در
بعدازظهر داغ
حضور
قرارداد را خواندم، امضا کردم و بیرون امدم.دری که از ان
خارج شدم همان دری نبود که از ان وارد شده بودم.اتاق انتظار هم اتاق دیگری بود.از
مرد چینی شکم گنده و قوری ناقص الخلقه ای که هشت لوله داشت و تابلویی که دریایی
بنفش با ساحلی سیاه و مهتابی هراس انگیز را نشان می داد خبری نبود.به جای منشی بزک
کرده وخوش برو روی قبلی دخترکی رنگ پریده نشسته بود که مانتوی کهنه اش به
تنش زار می زد.دورتادور سالن ادمهایی بی قرار در لباسهای چروکیده به رنگهای
تیره زیر نور مهتابی نشسته بودند.
یادم رفته بود که در را ارام ببندم این بود که دیوارهای
نازک لرزیدند و ادمها از جا پریدند.به خیابان امدم.کنار بزرگراهی که ماشینها با
سرعت در رفت و امد بودند مردد ایستادم.باید برمی گشتم به خانه.اما راه خانه را
فراموش کرده بودم.نه ،فراموش نکرده بودم.دست راست کنار مغازه ی نانوایی کوچه ای
بود .باید وارد کوچه می شدم .اخرین کوچه ی فرعی اخرین در خانه ی ما بود.اما مشکل
اینجا بود که کوچه و مغازه ی نان سنگکی گم شده بودند .
پیرزنی کنار پیاده رو پشت دوک نخریسیش نشسته بود و تند
تند نخ می ریسید.موهایش سپید سپید بود و پوستی ضخیم و چروکیده همچون تنه ی درختی
کهنسال داشت .روی سرش خم شدم و پرسیدم :مادر جان یک مغازه ی نانوایی اینجا بود و
یک کوچه که اولش درخت توت بزرگی بود .توی ان کوچه خانه ی ما بود.شما نمی دانید کجا
بردندش؟پیرزن سرش را بلند نکرد.به گمانم کر بود یا در هیاهوی خیابان صدایم را
نمی شنید.از او گذشتم .زنی در مانتوی سفیدرنگ که کالسکه ی بچه ی فرسوده ای
را می کشید از کنارم می گذشت.با عجله خودم را به او رساندم و پرسیدم ببخشید خانم
شما نمی دانید نانوایی کجاست؟زن چشمهای وحشتزده اش را به من دوخت.چهره ای تکیده و
رنگپریده داشت.لبهای ترک خورده اش لرزید.با وحشت خودش را عقب کشید و شروع به دویدن
کرد.
اول ترسیدم.اما به خاطر اوردم که قرارداد را امضا کرده ام
توی پیاده رو سرگردان به راه افتادم.منتظر بودم که اتفاقی
بیفتد.نشانه ای پیدا شود.اشنایی از راه برسد، یک نفر که راه خانه را بداند .از
اولین چهارراه گذشتم .پیرمردی کنار خیابان لیف حمام می فروخت.مردم با عجله از کنار
بساطش رد می شدند و او مراقب بود که زیر دست و پا نرود.جلو رفتم وپرسیدم ببخشید
پدر جان یک کوچه ای همین دور و برها بود که بهش کوچه ی گل خشتی می گفتند.با چشمهای
کوچکش به من نگاه می کرد.ادامه دام :اولش یک نانوایی بود و یک درخت توت .پیرمرد خم
شد .دست توی کیسه ای که کنارش بود برد و لیف بزرگ رنگارنگی در اورد:هاه ،بیا اعلا
ی اعلا .دو هزار تومان.فایده ای نداشت .از کنارش گذشتم.مردی بیخ گوشم زمزمه
کرد"کوپن می خریم.کوپن .پرسیدم ببخشید اقا شما مال همین محله اید؟.مرد گفت
کوپن قند کوپن شکر .چشمهای دریده ای داشت که مرا می ترساند.با عجله رد شدم در
حالیکه صدایش همچنان بدرقه ام می کرد:کوپن ،کوپن قند .
دیگر شب شده بود.تابلوهای مغازه ها روشن شده بودند.چراغ
راهنمایی می درخشید.ادمها انگار با سرعتی بیشتر به راه خود ادامه می دادند.خسته و
کوفته بودم.می شد برگردم اما قراردادی را امضا کرده بودم.این بار به سراغ پلیس
راهنمایی رفتم که دستکشهای سفیدی پوشیده بود .گفتم ببخشید سرکار یک کوچه ای بود به
نام گل خشتی و اولش یک نانوایی و یک سبزی فروشی.پلیس با دقت گوش می کرد.ادامه
دادم:هرچه دنبالش می گردم پیدایش نمی کنم.پلیس با چشمهای خسته اش نگاهم کرد .و
ناگهان سوت زد و به میان خیابان دوید.
دو اتومبیل با هم تصادف کرده بودند.چشمم به دکه ی بلیت
فروشی کنار خیابان افتاد.توی بلیت فروشی پیرمرد چاق فلجی روی صندلی لکنته ای نشسته
بود ،چهره ای باد کرده و کبود داشت.به شیشه ی دکه اش تقه ای زدم:ببخشید اقا.سرش را
بلند کرد .پیشانیش خیس عرق بود.برای نفس کشیدن به شدت تقلا می کرد.انگار ماهیی بود
که روی خشکی افتاده باشد.پرسیدم:ببخشید کوچه ای بود به نام گل خشتی.دستش را به
گوشه ای دراز کرد:انجا بغل ان نانوایی .ان درخت توت را می بینی؟با حیرت به مسیری
که نشان می داد نگاه کردم.تازه از همان مسیر گذشته بودم بی انکه نانوایی را
دیده باشم.شاید ازدحام جمعیت مانع شده بود بود که کوچه را ببینم.گفت صبر کن
بابا جان.دستهایش را به کناره های دکه گرفت و پیکر بسیار سنگینش را روی زمین گذاشت
و در همان حال در دکه را باز کرد.
حالا کنارم روی زمین بود.در حالیکه با تکیه بر دستانش که
به طرز عجیبی بزرگ بودند خودش را پیش می کشید به طرف مرد کوپن فروش رفت:دایی جان
چند دقه هوای دکه را داشته باش الان برمی گردم.بعد با سرعت شروع به پیش رفتن
کرد.انقدر سریع که من باید می دویدم تا به او برسم و چند بار لابلای ادمها گمش
کردم.بعد از حدود صد متر پیرمرد ایستاد و درحالیکه به شدت نفس نفس می زد به
نانوایی اشاره کرد:این نانوایی و اینهم درخت توت.کوچه کنار نانوایی دهان گشوده بود
و در پیچ و تاب تاریکی فرو می رفت.برگشتم تا تشکر کنم اما اثری از او نبود.
.پا به کوچه گذاشتم.روی دیوار روبرویم بر کاشی ابی رنگ
براقی با خطی پیچ در پیچ به رنگ عنابی نوشته شده بود:کوچه ی گل خشتی.سبزی فروشی
شلوغ بود و دسته دسته سبزیهای تازه روی هم چیده شده بود.بوی نعنا و ریحان در فضای
نیمه تاریکش پیچیده بود و بوی اشنایی دیگر:بوی سکنجبین. دسته ای ریحان خریدم
و بیرون امدم.به طرف انتهای کوچه راه افتادم.هوا به طرز عجیبی شفاف و نازک
بود.ستاره ها بر سر دیوارها برق می زدند.شاخه های تیره ی درختان از پس دیوارها سر
بر اورده بودند.گلهای کوچک زرد و سفید یاس از دیوارهای اجری اویزان بودند.چند
پسربچه با استینهای بالا زده در حالیکه توپی را قل می دادند و با هیجان حرف می
زدند پیشاپیشم حرکت می کردند
دسته ی ریحان را به سینه ام فشردم و فکر کردم چه خوب
،چه خوب که قرارداد را امضا کردم .توی تاریکی زنی با مانتوی سفید به چشمم
خورد که با عجله روی کاغذی چسبیده به دیوارخط می کشید.به محض اینکه مرا دید به
کوچه ای فرعی دوید و کالسکه ی اهنی را دنبال خود کشید .
اعلانی که به دیوار چسبانده بودند ریش ریش شده بود و تنها
تصویر کسی بر ان باقی مانده بود که رویش را خط خطی کرده بودند بطوریکه چهره شخص
پیدا نبود.در همان وقت قفل دری صدا کرد و مردی در شولایی بلندبیرون امد. چند فانوس
روشن در دست داشت.همچنانکه پیش می رفت فانوسها را بر تیرهای چوبی کنار کوچه می
اویخت.کوچه زیر نور شعله های لرزان که از پس شیشه های ترد شفاف بیرون می
زدند روشن می شد وسایه ها ها بر دیوارهای اجری می رقصیدند.. هوا ناگهان عوض
شد..بوی درخت می امد.بوی اب می امد.به باغ رسیده بودم.بر شاخه ها ی سرزده از پس
دیوار گیلاسها و الوها در نسیم شبانه دم می زدند وستاره ها لابلای شاخه های
سپیدار جست وخیز می کردند.
کاغذی سفید بر دیوار باغ چسبیده بود.جلو رفتم و در تاریکی
به ان خیره شدم.کسی کاغذ را تا جایی که می شد با ناخنهایش کنده بود و تصویر کوچک
گوشه ی چپ ان را سیاه کرده بود. در تاریکی سایه ای از کنار
دیوار گریخت و صدای کشیده شدن چرخهای کالسکه به گوشم رسید.یک لحظه ترسیدم و حس
کردم سینه ام سنگین می شود اما به خودم دل دادم:راحت باش ،داری می رسی.تو قرارداد
را امضا کرده ای.
قدمهایم را تند تر کردم،بی انکه به اعلانهایی که
حالا در فواصل نزدیکتر روی دیوارها چسبیده بودند توجهی کنم.در انتهای دیوار باغ به
کوچه ی باریکه ای پیچیدم.در اخرین خانه باز بود.فانوسی پشت در اویزان
بود.کوچه را جارو و ابپاشی کرده بودند.شاخه ها ی تاک سر در را در بر گرفته بودند و
خوشه های انگور چون حبابهای شفافی بر فراز ان می درخشیدند.وارد شدم.از همان
دم در صدا زدم:مادر بزرگ من برگشتم.
صدایم توی تاریکی باغ پیچید.نسیمی برخاست.قدم به باغ
گذاشتم.با احتیاط شاخه های درختان را از سر راهم کنار زدم.روی ایوان قالیچه
ای پهن بود.چراغ توری از سقف چوبی ان اویزان بود.پشه ها دور چراغ می چرخیدند.
سماورکنار ایوان قل قل می کرد.کالسکه ای شکسته کنار پله ها بود.از پله ها بالا
رفتم. در راهرو را باز کردم.پرده ی عنابی را کنار زدم.توی راهرو سرک کشیدم.گلیم
رنگارنگی در راهرو باریک پهن بود.
شمعی کنار اینه روی رف می سوخت.کنار اینه تصویری سیاه و
سفید در قابی چوبی به چشم می خورد.با احتیاط جلو رفتم.مردد ایستادم و صدا
زدم:مادربزرگ. از پنجره ی باز بوی اتش وهیزم به درون می
امد.حتما مادر بزرگ توی مطبخ بود.خواستم برگردم و به باغ برومُ اما تصویر با نگاه
خیره اش مرا به سوی خود می کشید.پرده را رها کردم.به سوی تابلو قدم برداشتم.کسی
ناگهان توی باغ دوید.مادربزرگ فریاد کشید:مگر به تو نگفتم؟کسی لای شاخ و برگها
گریخت و صدای چرخهای کالسکه روی سکوت خط کشید.
جلوتر رفتم.جلوی رف ایستادم.از درون تابلوی دختری به من
نگاه می کرد.موهای سیاه مواجش را روی شانه هایش رها کرده بود.پیشانی بلندش زیر
نورنارنجی شمع رنگ به رنگ می شد.رگ ابی رنگی روی پیشانیش می زد.چشمهای روشنش با
شگفتی به جایی ماورائ من می نگریست . ناگهان روی لبهای نیمه بازش
لبخند محوی سوسو زد.همچنانکه نگاهش می کردم دیدم که از قاب بیرون امد.به
سبکی قدم برداشت.دامن بلند ابیش دور پاهایش چرخید.بلوز سفید رنگی با گلهای درشت
صورتی رنگ بر تن داشت.از کنارم که گذشت از گوشه ی چشم نگاهم کر د.نسیمی وزید و
شعله ی شمع لرزید و اوج گرفت و یک ان در عمق نگاهش که خاموش شد چهارده سالگیم را
دیدم.
دیگر کاری نداشتم.بسته ی سبزی را روی رف گذاشتم.پاورچین
پاورچین از تاریکی گذشتم.از کوچه های پیچ در پیچ برگشتم.کنار بزرگراه به
اعلان ترحیمی که روی ستون برق چسبانده بودند خیره شدم.زن صورت تکیده ای داشت.یقه ی
سفید پیراهنش دیده می شد.چشمهایش خسته و لبهایش برهم فشرده و ترک خورده بود.دو چین
نازک میان ابروهایش دیده می شدند.دیگر فایده ای نداشت .ناخنهایم ریش ریش شده بودند
و نوک انگشتهایم می سوخت. کالسکه را به دنبال خودم کشیدم و در ازدحام خیابان گم
شدم بی انکه از قراردادی که بسته بودم پشیمان باشم.
بیست ستون
شب نفسش را فرو خورد. صدای
گامهایم روی سنگفرش در میدان خلوت میپیچید.جلوی عمارت ایستاده بودم.
بازار تعطیل شده بود. مغازهها کرکرههایشان را پایین کشیده بودند. گوش تیز
کردم. باد سوت کشید و کاغذپارهها را جابه جا کرد. جلو رفتم و دست
گذاشتم روی دستگیره ساییده در عمارت. دستگیره پیچید و در باز شد. حالا توی
سیاهی غلیظ سرسرا بودم. میدانستم که پلههایی در سمت راست است که مارپیچ
بالا میرود.
میدانستم که در کوتاهی روبرویم هست که به تالاری باز میشود. اما گذشتم و پیش رفتم و از دری دیگر رد شدم تا به
فضای بازی برسم که آجرفرش زیر پایم گسترده بود و بعد درختها بودند در صف ایستاده منظم با نفسهای حبس کرده و آن حوض بزرگ. خواستم صدا بزنم که
از گلویم در نیامد. ایستادم و گوش تیز کردم و صدای خش خش را که شنیدم چند
قدم جلوتر رفتم. کنار یکی از ستونها ایستادم.
آب توی حوض برقی زد و موجهای ریز به هر طرف پیش رفتند و مردد به هم برخورد کردند و عقب و جلو رفتند
و آرام شدند. دوباره چیزی جابه جا شد.
حتما کتابش را گذاشته بود کنارش و داشت شیشه عینکش را پاک میکرد. این بار صدایش زدم: مانی میشنوی؟
بیحرکت
ماند. عینکش را رها کرده بود و گوش به زنگ بیحرکت مانده
بود.
گفتم مانی منم. آمدهام
دنبالت. میآیی برویم؟ باد افتاد توی چتر کاجها و هیاهو کرد. ماه از
فراز سرم عبور میکرد. گفتم مانی منم. میدانم که اینجا قایم شدهای. بلند
شو بریم خانه. خشخش روزنامه را شنیدم. دستش داشت صفحهای را صاف میکرد.
گفتم میرویم خانه. برایت شام پختهام. سینا و آدینه هم آمدهاند. همین
امروز ظهر رسیدند. پاشو برویم. دوباره سکوت بود. نشستم کنار حوض و تکیه
دادم به یکی از ستونها و منتظر ماندم.
آرام کفشهایم را در آوردم و
پابرهنه راه افتادم طرف ستون بعدی و دورش چرخیدم. پشت ستون اولی نبود و
پشت ستون دومی هم. تمام بیست ستون را رد کردم و دوباره نشستم روی زمین. داشت به چیزی گاز میزد.
بوی کالباس و خیارشور میآمد. گفتم نه مانی تو نمیتوانی چنین کاری بکنی. من شام پختهام. پلوخورش قیمه و کلی سیبزمینی سرخ کرده که میدانم خیلی دوست داری. به علاوه سالاد کاهو و سبزی خوردن. این قدر بیرحم نباش مانی. پاشو برویم. پاشو دیگر.
میدانستم
که همان نزدیکی است.
اگر باد میگذاشت صدای نفسهایش را هم میشنیدم.
اگر سایه کاجها این قدر توی آب موج نمیزد و چراغها هی پشت چتر درختها
پس و پیش نمیرفتند و شببوها آن قدر عطر نمیافشاندند، به چالاکی یک گربه
پیش میرفتم. از روی صداها، بوها، لرزشها. ساندویچش را که تمام کرد دست
برد و
شیشه نوشابه را برداشت و خالی کرد توی گلویش.
گفتم مانی چندبار بگویم که نوشابه برایت
خوب نیست. حرف میزدم و یواش یواش جلو میرفتم به طرف بوتههای گل
سرخ. وقتی رسیدم یکدفعه ایستادم. کتابی را باز کرده بود و داشت میخواند.
گفتم زیر این نور نه. اینطوری چشمهایت ضعیف میشود. پاشو برویم خانه
کتابهایم را ببینی. امروز از بازار کتاب چند تا کتاب خریدم. هوش از سرت میبرد. پاشو
برویم. داشتم برمیگشتم. تکانی خورده بود. صدای جنبشش از طرف
مقابل میآمد. دوباره رسیدم به ستونها و چشمم افتاد به پنجره باز
تالار. ممکن است توی تالار باشد. دلم میلرزید. از فکر این که کف خالی تالار توی تاریکی چهارزانو زده باشد دلم میلرزید.
با این حال جلو رفتم و سرم را
از پنجره بردم تو.تالار خالی خالی بود. فکر کردم شاید فریبم میدهد. سرم را
به چارچوب تکیه دادم و چشمهایم را بستم و گوش دادم. صدای اصطکاک چوب
کبریت را شنیدم. داشت سیگاری آتش میزد. برگشتم به طرف ستونها و دوباره پشت همه ستونها را نگاه کردم. گفتم پاشو برویم دیگر. با هم میرویم بازار و دوچرخهات را هم میدهیم به دوچرخهسازی سر کوچه. بعد میرویم کافه بستنی میخوریم. پاشو خودت را لوس نکن. داشت گوش میداد.
اما دوباره کتاب خواندن را از سر گرفت. فکر کردم اگر ساکت بمانم بهتر است.
یک آن پایش به نعلبکی کنارش خورد و نعلبکی که حتما پر از خاکستر سیگار بود واژگون شد.
صدا از جانب استخر بود. تندی برگشتم و دوباره
دورتادور استخر را گشتم. آب زلال بود و سایه ستونها را
منعکس میکرد. هیچ چیز ته آب پیدا نبود. دستم را توی آب بردم
و آبها را تکان دادم. موج خوردند و پس و پیش رفتند و رسیدند
به او و برگشتند. ناگهان دستم را جلو بردم و بازویش را چسبیدم و از
پشت سایه ستون ته حوض کشیدمش بیرون. دستهایش را توی جیبش کرده بود و
زمین را نگاه میکرد. گفتم چه بزرگ شدهای تو. تا شانهات هم نمیرسم. بیا
برویم بیا. بچهها منتظرند. کمی پا به پا کرد. بعد راه افتاد. زیر
بازویش را چسبیده بودم. یک دفعه ایستاد. صبر کن مامان. عینکم را فراموش کردم.
کباب گربه در
بعدازظهر داغ
گفت: معلوم است. به این دلیل است که شیرشان نمیدهی.
نشسته بود توی غار کنار آتش گربهی مردهاش را کباب میکرد. آتش یک لحظه توی
چشمهای ریزش که از لای ریش انبوه و موهای پریشانش پیدا بود شعله کشید و پرسید: چرا
شیرشان نمیدهی؟ هان؟ نمیشد به او
بگویم. به هیچکس نمیشد بگویم.
گیرم که پزشک باشد. پزشک اعصاب. من اعصابم خرابست. از بچگی اعصابم خراب است. برای
همین است که بزرگ نشدهام. مادرجان
گفت: هفت ساله فوقش هشت ساله. همه به درشتی هیکلم نگاه میکنند. هشتاد نود کیلو
وزن دارم. سه روز پیش رفتم روی ترازوی توی پیاده رو. عقربه یکدفعه از جا جست. تکان
تکان خورد بین هشتاد هشتادو پنج تا نود. پسره گفت: یواش شکستیش. عقربه ها عقب و
جلو رفتند و سرم گیج خورد. آمدم پایین. گفت: پولم، پولم. من که پول نداشتم. داد میزد:"پولم.
اگر داشتم که میدادمش. قدم را نشد اندازه بگیرم. اما می دانم چقدر است. صد و
پنجاه سانت. سنم ولی خیلی زیاد است. انقدر شب و روز را از سر گذرانده ام که باید
چهل ساله باشم یا پنجاه ساله. اما هنوز هم به حرف مادرجانم گوش می دهم. به هیچکس
نشان ندادم و حالا این مردیکه کنار اتش نشسته شعله توی چشمهایش برق می زند می
خواهد مرا وادار کند .
گفت:نترس ،نترس. شیرشان بده. تا همینجایش را هم اضافی
گفته بودم. همه چیز را از اول بهش گفتم اما این یکی را نمیشود گفت. مادرجان گفته
نگویم. نشان ندهم حتا به زنها. مادرجان رفته گم شده. یک سبد گنده پر از سیب زمینی
جلوم گذاشت. گفت: پوست بکن. گفت: مواظب باش دستت را نبری. گفت: چاقو را اینجوری
بگیر. گفت: چرا ملافه ها را کشیدی روی زمین؟ زد به پشتم. محکم زد. گوشه ی ملافه
های سفید گلی شده بود. از روی بند رخت جمعشان کرده بودم. دردم گرفت. گفت: تو که
کشتی مرا. حالا کشته شده. گم شده. سیب زمینی ها را پوست می کنم و هنوز می زایم. از
پنج سالگیم شروع شد. نه، زودتر. بچه خیس بود. روی زمین افتاده بود. دست و پای
چاقالویش را تکان تکان می داد. لبهایش غنچه بود. اول خندید. بعد گریه اش گرفت. جیغ
زد و جیغ زد. داشت کبود می شد. پشت درخت توت انور حوض قایمش کردم. شب تا صبح گربه
ها مرنو کشیدند. مادرجان گفت:عروسی دارند. از پنجره حیاط را نگاه می کردم.
درخت توت سیاه بود . چیزی پیدا نبود. ظهر زنبورها دور درخت چرخیدند و وزوز کردند و
باز چرخیدند. من نشسته بودم روی ایوان سیب زمینی ها را پوست می کندم. مادرجان گفت:
بیا توی سایه . رفتم توی سایه. سبد را با خودم کشیدم. از سایه درخت توت و زنبورها
دیده نمی شدند. باز آفتاب شد. باید می رفتم مدرسه. اما خانم معلم پیدایشان کرد.
توی کشوی میزم را نگاه کرد و بچه ها را یکی یکی کشید بیرون. همه شان مرده بودند.
کبود بودند. قهوه ای بودند. بعد توی کیفم را نگاه کرد. من کیفم را نمی دادم. به
زور گرفتش. زیر کتابها چند نوزاد له شده بود. توی جآمدادیم را هم نگاه کرد. بعد
زیر ناخنهایم را نگاه کرد. آنوقت خانم بهداشت را صدا کرد. خانم بهداشت پلکم را
کشید پایین و تویش را نگاه کرد. بعد پشت گوشهایم و لای موهایم راو زیر ناخنهایم
را. دم گوش خانم معلم گفت: راست گفتی. ناخنهایش سبز سبز است. تقصیر من چه بود؟گریه
کردم. کیفم را دادند زیر بغلم برم گرداندند خانه. مادرجان گفت: زر زر نکن.
بشین توی آفتاب سیب زمینی ها را پوست بکن. من فقط سیب زمینی ها را پوست می کندم و
انها تند تند به دنیا می آمدند. وقی میزدند و میمردند. حالا به این مردک چه
بگویم؟ نکند از آن مردهایی باشد که. . . /. نشانش بدهم یا نه؟ حال پیراهنم را بالا
میزنم. نشانش می دهم که به جای پستان دو حفره ی سیاه سیاه زیر پیراهنم دارم.