و خوب می داند که گلهای سرخ
هر روز
هر سال
در باغچه ها خشگ می شوند
و تنها ریشه است که می ماند
خانم دكتر مهناز بديهيان !
چند بار شعر را مرور كردم.دوباره خواندم.با خود بسيار كلنجار رفتم از كنار اين شعر بگذرم
احساس ميكنم يك شعر را در مواردي به عنوان يك بيانيه سياسي يا يك هشدار پليسي يا يك نصيحت خانوادگي مي توان بكار برد. شعر هايي كه در اينترنت منتشر مي شوند يكبار مي خوانم هيچ ادراكي وراي مفهوم ساده يك شعر ندارم بسياري از اشعار را نمي توانم بخوانم.حقير نه با پيام اجتماعي اين شعر كار دارم نه با راز ورمزي كه در لابلاي تعابير و مفاهيم شعر وجود دارد.براي(دو دوست نازنين) مي خواستم نامه اي بنويسم وآنها را درمورد يك موضوع هوشيار سازم.تصور مي كنم در ده صفحه مي توانستم آنها را مجاب نمايم
تنها به اين بسنده كردم كه شعر شما را برايشان بفرستم.چون ميدانم مطالب نوشته هاي وب سايت بنده را پيگيري ميكنندشعر شما را در سايت بي مقدار خود قرار دادم باز نشراين شعر در وب سايت چراغ هاي رابطه شايد بهانه اي باشد براي قانع كردن ( ديگراني ) ديگر
نصرت درويشي /خرداد ماه /1387
مهناز بديهيان
دخترم زیبا شده بود
کنار جوی مولیان
کنار ماه نخشب
دیدم که در پیچش موهایش چیزی بود
از پیچ و تاب تاریخ شگفت تر
و رنگ پریده اش به زیبایی
آفتاب رنگ پریده ی غروب
ماه با سایه ی افسانه ای گریخته از زیر گیسوان درخت انگور
در گوشه ی لبانش بیتوته کرده بود
به دخترم گفتم
ای قد بر افراشته
ای ذهن هوشیار
تو استانه ی نجات من هستی
و نجات آنکس که از فرط دردمندی
آرزوی آمدن امام غایب را دارد
و آن کس دیگر که فکر می کند ما روزی
زندگی را غربال می کنیم
و غرور مانده را تقسیم
روزی که پستانهای پر از شیرمان را
در زیر آفتاب عاشقی
پرواز می دهیم
تا که پرنده های تشنه
روی قله های عریانشان آشیانه کنند
دخترم می داند
که زیبا ذهن اوست
که زیبا دست های پر توان اوست
و خوب می داند که گلهای سرخ
هر روز
هر سال
در باغچه ها خشگ می شوند
و تنها ریشه است که می ماند
به دخترم گفتم زیبا شده ای
آنقدر زیبا
که با دختران آمو دریا
با دختران دشت
و با دختران خیابانی
آفتاب را بر روی شانه ها تان
تقسیم می کنید