نصرت اله مسعودی
بهرام سلاحورزی
درویشی عزیز سلام!
به آن نازنین قلندر – استادم – جناب نصرت اله مسعودی عزیز گفته بودم
شعر نسروده ام – مرتکب شده ام –
اما او که،عشق در بند بند وجودش گره بسته،ارتکابی از چون منی را هم به مهربانی و نوازشش نشست
لطف کرد وشرمنده ام ساخت.
کاری چنین از او که با بوسه هایش سنگ را هم به گل کاری می نشیند دور از انتظار نبود!
خودم اما،آرزو می کنم تا درهمین شرمندگی بمانم وکارم به گستاخی نکشد!
بهرام سلاحورزی/ تیرماه /1387
بهرام عزیز!
بی تو هیچ سازی در هیچ وبلاگی کوک نیست
بی تو هیچ دستی یارای نوشتن در( وب سایت چراغ های رابطه) و
وبلاگ بی مقدار (درخت وخنجر وخاطره ) را ندارد
دیدار وجود نازنین و دریافت دست خط تو
بهترین بهانه است برای شرح پریشان حالی و بی قراری های تو
اما این حدیث باید بماند تا روز موعود،روزی که در سپیده ی صبحی که با بانگ تو روز آغاز شود
عهدی که با تو دارم هرگز نمی شکنم.
اگر تاخیر تو به درازنای همه شب های بی قراری ها برسد باز پیمان شکنی نمی کنم
فردا که سپیده زد
فردا که قلم تو
از پستوی خانه ی نامهربانی ها بیرون آمد
زیباترین آهنگ ها را کوک میکنم
تا سپیده
تا فردا
تا بعد
همانگونه که قول داده ای امیدوارم این نوشته سنگ بنای ورود تو به دنیای بی اعتبار مجازی باشد
حضورشخصی چون تو که عمری در وادی هنر وادبیات قلم زده اید در فضای بی رحم اینترنت تاثیر گذار است
سرمایه ای که در عرقریزان ادبیات این ملک،جمع آوری نموده اید به شاگردانی چون حقیر ارزانی دار
چنین باد
شعر زیبای تو را که برای شاعر ونویسنده و دوست گرانسنگ نصرت اله مسعودی سروده ای
با هم زمزمه می کنیم
نصرت درویشی / تیرماه /1387
جسارتی به پیشگاه استاد نصرت الله مسعودی
رسیده ترین کال
آنقدردیر به دنیا آمده وُ
کال مانده است
که فکر می کند
هنوز جوجه ها را
آخر پاییز می شمارند
نگاهش
چنان با ناز ِبرگ برگ درختان کوچه باغی
که می خواهد روزی پارمیدا ازآن برگردد
گره بسته است
که یادش نمانده مرغ های منجمد
شبانه هزار تخم دو زرده می گذارند
وبامداد ،پیش از آنکه
خورشید طشت رسوایی شان را
به زمین بکوبد
بی آنکه فهمی از پاییز وُ
ویرانی ِ برگ برگ اعتماد داشته باشند
تخم هایشان را جیک می زنند!
تو رسیده ترین کال ِ جهانی
و من نسبت ات را
با بلوط های همیشه سبزآنسوی گرین
پیش ترها حدس زده بودم
اگرچه شعبده ی مرغ های منجمد
گاهی حواسم را پرت می کنند.
بهرام سلاحورزی