مجله شهروند امروز ويژهنامه ای را منتشر نمود در باره هوشنگ گلشیری يكي از قطبهاي اصلي داستاننويسي معاصر ايران.
در این ویژه نامه مصاحبه ای چاپ شده است با فرزانه طاهري، مترجم و همسر اين نويسنده. بنا براین بوده گفتگو در دو بخش انجام شود در باره ترجمه های فرزانه طاهری و زندگی مشترکش با گلشیری كه متاسفانه امكان انتشار نيافته است
از آنجا كه فرزانه طاهري به دلايلي حاضر به گفتوگو با نشريه شهروند امروز نشده و دست اندرکاران شهروند امروز اصرار داشته اند در ویژه نامه گلشیری نوشته ای از خانم طاهری داشته باشند ، اجازه انتشاربخش دوم اين گفتوگو را از خانم فرزانه طاهری می گیرند تا ويژهنامه گلشيري بدون گفتههاي او منتشر نشود.
وب سایت چراغ های رابطه با توجه به اهمیت گفتگو وبرای شناخت بیشتر داستان نویس بزرگ ایران، بخش دوم مصاحبه را درج می کند امیدواریم دوستداران هوشنگ گلشیری از این نوشته لذت ببرند
گويا خانواده شما ثروتمندتر و اعيانتر از خانواده گلشيري بود؟
ثروتمندتر نه، شايد مدرنتر. هوشنگ با خانوادهاش خيلي تفاوت داشت. با اين كه پدر و مادرش بيسواد بودند، پسرها دستكم توانسته بودند درس بخوانند، هر چند تابستانها مجبور بودند كار كنند. مادرش خيلي به بچهها اهميت ميداد. با اينكه بيسواد بود، برايشان از همسايهها مجله ميگرفت تا بخوانند خود پسرها هم يك قران، دو زاري كه براي غذا خوردن ميگرفتند، پسانداز ميكردند و از اين كتابهايي كه جزوه جزوه درميآمد ميخريدند و براي خودشان كتابخانه درست كرده بودند. هوشنگ در 18 سالگي قطعا خيلي بيشتر از من خوانده بود، با وجود آن كه من در خانوادهاي بودم كه درس خواندن برايشان خيلي مهم بود. يعني همه، زن و مرد، تحصيلكرده بودند. ولي فرهنگ به آن معني در كار نبود. خود من از دبيرستان، به صورت خيلي خودرو، فروغ فرخزاد يا شاملو را شناختم و شعرهايشان را خواندم. مثلا بوفكور خواندم. در خانه ما كتاب نبود، اين كتابها را هم از ديگران ميگرفتم. در دوران دانشجويي بود كه وارد مقوله ادبيات و داستان شدم. در نتيجه فرهنگ هوشنگ، به معني مكتوبش، بيشتر از من بود. من فرهنگ شهريام بيشتر بود كه به معني ثروت نيست. مادرم خيلي اهل كتاب بود و شعر ميگفت، ولي من بچه بودم كه از دست رفت. خالههايم هم كتابخوان بودند، خاله كوچكتر ما را با پرياي شاملو ميخواباند ولي خانواده پدرم، كه همه تحصيلكرده بودند، اصلا اهل كتاب نبودند.
نظر خانواده شما درباره ازدواجتان با گلشيري چه بود؛ با او مخالف بودند؟
به شدت، به شدت. پدرم دلش ميخواست كه من همچنان درس بخوانم ولي نشد.
چرا نشد؟
براي اينكه من درگير زندگي و بچه شدم. وقتي فارغالتحصيل شدم، در دانشگاه رتبه اول را گرفتم. چند سال بعد گفتند به كساني كه رتبه اول شدهاند بورس تحصيلي ميدهند. شش معرف ميخواستند ولي هيچكدام از استادان دانشكده ادبيات حاضر نشدند كه به من معرفينامه بدهند.
چرا؟
ترسيدند.
از چي ترسيدند؟
براي اينكه زن گلشيري بودم. وقتي كسي معرف من نشد، امكان درس خواندن هم برايام از بين رفت.
متوجه نشدم از چه چيزي ترسيدند؟
استادان دانشكده ادبيات (حالا اسمشان را نميبرم) كساني بودند كه ميدانستند من شاگرد خوبي بودم و نمرههايم را هم ديده بودند. فقط بايد مينوشتند كه درس من خوب بوده. بخشي هم به اين مربوط ميشد كه من با آنها درس نميگرفتم؛ چون استادهاي بيسوادي بودند. البته دكتر مقدادي برايم نوشت ولي خب بيفايده بود.
يك سؤال خصوصي دارم. شما عاشق سواد گلشيري شديد يا خودش؟
اول عاشق طنز و هوشش شدم. بعد عاشق نوشتنش و بعد خودش. من «شازده احتجاب» را در دبيرستان خوانده بودم و فيلمش را هم در فستيوال فيلم تهران ديده بودم. فيلم چنان تاثيري روي من گذاشت كه كتابش را هم خواندم. فكر ميكنم تا وقتي كه هوشنگ را ديدم همين كتاب را از او خوانده بودم.
كجا اولين بار او را ديديد؟
سال 56 بود يكي از شبهاي شعر كانون در انجمن فرهنگي آسمان. من آن موقع دانشجو بودم و همه شبها شركت ميكردم. پوسترش را هم دكتر داوران به دانشگاه ميآورد. سخنراني هوشنگ را در يكي از همين شب شعرها شنيدم كه درخشان بود، بهترين سخنراني آن شبها به نظرم آمد. خودش را خيلي خوب نتوانستم ببينم. باران ميآمد و ما هم در باغ انجمن فرهنگي آسمان سرپا ميايستاديم. واقعا هزاران نفر مخاطب حضور داشتند؛ چون اولين بار اين امكان فراهم شده بود كه نويسندهها و شاعرها و روشنفكران مطرح آن زمان بيايند و هر كدام مطلبي بخوانند. مطلب هوشنگ بررسي داستاننويسي معاصر ايران بود. با اشارات خيلي صريح به سانسور كه واقعا درخشان بود. در نتيجه، فردايش به انستيتوگوته رفتم كه پرسش و پاسخ آنجا برگزار ميشد. آنجا از نزديكتر ديدمش و هوش و طنز او توجه من را جلب كرد. يكبار هم در دانشكده ما دكتر داوران سمينار ادبيات تطبيقي گذاشته بود براي دانشجويان فوقليسانس كه از گلشيري هم دعوت شد. «بره گمشده راعي» تازه منتشر شده بود. وقتي سخنرانياش را شنيدم، رفتم و تمام كتابهاي منتشر شده او را گرفتم و خواندم. «مثل هميشه» را گرفتم، «كريستين وكيد» را گرفتم و «بره گمشده راعي» را هم كه تازه درآمده بود خواندم. بعد از سخنراني، در يك مهماني كه استاد آمريكاييام دعوتم كرده بود، از نزديكتر ديدمش. البته من تلاشي براي آشنايي بيشتر نكردم، تلاش او بود. در واقع من را محاصره كرد و آشنايي نزديكمان شروع شد. تيرماه 57 بود و ماه آبان 58 ازدواج كرديم.
شما از هوش و طنز و سخنراني گلشيري خوشتان آمد، كتابهايش را خوانديد و بيشتر خوشتان آمد و وقتي همديگر را ملاقات كرديد، او براي ارتباط با شما تلاش كرد؟
بله، بله. او لابد از ظاهر قضيه فقط خوشش آمد؛ چون چيز ديگري نداشتم. من فقط سكوت كردم و او حرف ميزد. ولي ديد كه من كارهايش را خواندهام. وقتي چيزهايي راجع به كساني ميگفت، ميفهميدم كه بخشي از حرفهايش در كتابهايش وجود دارد مثلا اسم شخصيت كتاب را ميگفتم و او هم فهميد كه كتابهايش را خواندهام. شايد اين را هم بايد به قضيه اضافه كرد.
چند سالتان بود؟
21 سال. كلا اين عدد 21 خيلي در زندگي ما نقش داشت. من كه به دنيا آمدم او در 21 سالگي اولين داستانش را نوشت. 21 سال بعد هم با همديگر ازدواج كرديم، او 42 سالش بود و من 21 ساله بودم. 63 سالگي هم مرد؛ يعني 21 سال با هم زندگي كرديم. 3 تا 21... آره.
گلشيري روابط زيادي با ديگر نويسندههاي هم دوره خودش نداشت. به خاطر صراحت لهجهاش بود؟
روابط شخصي با داستاننويسهاي مطرح نداشت، ولي با آنها دوست بود. عرصهها را از هم جدا ميكرد. (به نظر من كه شاهد نزديك بودم اينطور بود) قضايا را شخصي نميكرد، ولي حرفهاي و بيرحم بود و نقد مينوشت. فقط اين نبود كه با چند جمله كلي دربارهاش حرف بزند، نقدهاي دقيقي نوشته و در نقد آگاه هم چاپ شده است. آنجا تكليفش، تكليف ادبي بود ولي به عنوان دوست، خيلي با هم تفريح ميكردند و قضيه رفاقتي بود. منتها كساني كه نقد ميشدند شايد ديگر نميتوانستند اينها را از هم جدا كنند.
چه كساني مثلا؟
نميخواهم بگويم. آدمها زخمي ميشوند و نميبخشند به خاطر نقد. در حالي كه به نظر من كسي كه نقد نوشته، يعني در ؟؟؟؟حرف نزده و علني و با استدلال سعي كرده حرف خودش را بزند. حالا ممكن است كه ما حرفش را قبول كنيم يا نكنيم، ولي به هر حال كار علمي و منصفانهاي سعي كرده كه انجام بدهد. پاسخها عموما به تكجملههايي در مصاحبهها ختم ميشد كه مثلا گلشيري [....] است. پاسخ نقد بود. با خيليها هم روابط حسنه داشت كه دوستانش بودند. با داستاننويسان نسل بعد كه خيلي رابطه داشت.
منظورتان شاگردانش هستند؟
خوب، شاگرد هم ميشود گفت. ولي مثلا محمد محمدعلي هم از دوستان او بود كه در جلسات پنجشنبهها حضور داشت. اين جلسات مختص شاگردان او نبود و هر كس داستانش را ميخواند و همه راجع به آن كار حرف ميزدند.
از نويسندههاي همنسل خودش كسي در اين جلسهها حضور نداشت؟
دعوتشان ميكرد. تا مدتي روابط خانوادگي با چهلتن داشتيم.
با احمد محمود چهطور؟
نه، با محمود هيچ وقت ارتباط نداشت با دولتآبادي هم ارتباط خانوادگي به آن شكل هيچ وقت نداشتيم. در سفر هلند با او همسفر بوديم و جايي اگر ميديديدش دوست بوديم، هم با خودش و هم با خانماش. ولي اينكه خانه هم برويم، اينطور نبود. به خاطر اينكه هوشنگ از اصفهان ميآمد و بخش اعظم عمرش را در اصفهان بود، در نتيجه با حلقه «جنگ اصفهان» بيشتر دمخور بود. با نجفي تا آخر عمر دوستياش را حفظ كرد، با ضياءموحد، با امير افراسيابي و ميرعلايي دوستياش را حفظ كرد. وقتي ازدواج كرديم ساكن تهران شديم. البته چند سالي ساكن تهران بود و جلساتي داشتند با سيدحسيني و ديگران ولي اينكه روابط خانوادگي داشته باشيم نه.
با شاملو چهطور؟
با شاملو هم نه. هرازگاهي ما سراغش ميرفتيم و مثلا اگر هوشنگ سر مسئله كانون ميخواست با او صحبت كند يا امضايي از او بگيرد يا براي مجلاتي كه منتشر ميكرد مثل زنده رود و كارنامه از او مطلبي ميخواست.
شما درباره نقد اصولي گلشيري گفتيد. در مصاحبه معروف گلشيري با يكي از نشريات دانشجويي، ميبينيم كه نقد صريح و بدون ادله است. مثلا درباره براهني يا ديگران با تكجملههايي كارهايشان را نقد ميكند.
مصاحبهاي كه به آن اشاره ميكنيد بيشترين جنجالها را عليه گلشيري راه انداخت. آن حرفها نقد نبود. هوشنگ رمانهاي براهني را قابل نقد نميدانست.
او از معدود نويسندههايي بود كه نقد مينوشت و كارهاي تئوريك زيادي انجام داده. چنين آدمي دلش ميخواهد وقتي كسي براي مصاحبه پيش او ميآيد دستكم اينها را خوانده باشد. وقتي اين اتفاق نميافتد، در يك مصاحبه هم نميشود وارد جزئيات كار يك نويسنده شد. آن مصاحبه اصلا قرار نبود چاپ بشود كه چاپش كردند. بعدا هم خواستند به صورت كتاب منتشرش كنند كه من اجازه ندادم. هوشنگ خسته بود. اين اواخر به خصوص خسته شده بود از اين كه هر بار بايد بديهيات را توضيح بدهد. آدمهايي پيشش ميآمدند كه هيچ چيز نخوانده بودند. اين آدمها سوالهايي درباره اشخاصي ميپرسيدند كه او هم مجبور بود با يك جمله، دو جمله جواب بدهد. هوشنگ آدم صريحاللهجهاي بود، گاهي اوقات تلخ بود و ممكن بود برخيها را از خودش برنجاند. ولي بايد از آن طرف هم ديد كه اين آدم چه قدر كار كرده و سعي كرده ياد بدهد. خيليها با كوبيدن او ميخواهند يا كس ديگري را بزرگ كنند يا خودشان را. چون براهني را اسم برديد ميگويم، انگار كه شاخهاي به نام براهني وجود دارد، نه! در ادبيات داستاني ما رضا براهني هيچ وزنهاي نيست.
در نقد كه وزنه بزرگي بود.
در نقد هم به عقيده عدهاي اينگونه بود، به عقيده خيليها نبود و ظاهر عالمانهاي داشت. براهني استاد من در دانشگاه بود و درسش را هم خوب خوانده بود ولي تا حدي. نه به اندازه آن همه شيفتگي كه بعضيها به او دارند. فكر ميكنيد كه گلشيري اگر يك يا دو جمله حرفي درباره براهني بزند، خط بطلاني بر كارها و شخصيت او ميكشد؟
گلشيري براي خيليها تابو شده است.
نه، اينطور نيست. عكس اين قضيه هم ثابت است كه خيليها با زدن او خود را مطرح ميكنند. مثلا حسين نوشآذر (آوردن اسمش هم باعث شهرتش ميشود) كه گلشيري از او خواست داستانهاي بچهها را جمع كند و در آلمان چاپ كند، الان از مريدان براهني شده و در سخنراني در ايتاليا گفته كه يكي از موانع اصلي راه ادبيات ايران با مرگ گلشيري برداشته شد. اتفاقا گلشيري تابو نيست. قضيه را از آن طرف هم ببينيد. او را ميكوبند تا مطرح شوند.
خب، شايد چون تابواست دلشان ميخواهد او را بشكنند. خود گلشيري درباره اين مصاحبه چه نظري داشت؟
پيشمان شده بوده، براي اينكه حالش خوب نبود. اين سال آخري خسته و بيمار بود. يكجورهايي دلزده شده بود. اين همه كار كرده بود و ميديد كه انگار كارهايش هيچ حاصلي نداشته است.
رابطه گلشيري با ابراهيم گلستان چطور بود؟ گويا فقط يكي دو بار همديگر را ديده بودند؟
گلشيري براي نودسالگي بزرگ علوي سفري به برلين رفته بود. شفيعي كدكني، دولتآبادي و اخوان هم همراهش بودند. اخوان اولين سفر خارج از كشورش بود. قبلش كه ما هلند بوديم از آلمان آمدند و درباره اين برنامه با هوشنگ صحبت كردند كه اسمها را هم هوشنگ همان جا پيشنهاد داد. اخوان به لندن رفت و هوشنگ هم براي او مصاحبهاي براي بيبيسي گذاشت. اخوان خانه گلستان مهمان بود و هوشنگ هم زنگ زد به آنجا تا زمان مصاحبه را به اخوان بگويد. گلستان گوشي را برداشت و هوشنگ گفت كه من گلشيري هستم و با آقاي اخوان كار دارم. گلستان هم خطاب به اخوان گفت كه آقاي اخوان، شخصي به نام گلشيري با شما كار دارد؛ يعني طوري برخورد كرد كه انگار گلشيري را نميشناسد كه خب از ضعف آدمها ناشي ميشود. اما هوشنگ هيچ وقت مسايل را شخصي نميكرد. وقتي ميخواست براي كارنامه داستاني از گلستان چاپ كند، به كانون رفت، چند ماه قبل از مرگش بود و آخرين سفرش به خارج از كشور.
در لندن با گلستان قرار گذاشت، به گالري تيت مدرن رفتند و با هم ناهار خوردند و كاري از او براي چاپ در كارنامه گرفت.
آقاي گلستان همين موضوع را در گفتوگوي خود تعريف ميكند، ولي دليل آمدن گلشيري را نميگويد.
از او كارخواسته بود تا در كارنامه منتشر كند. نواري از شاملو در جمع دانشجويان اهوازي به دست ما رسيد كه هوشنگ را مسخره كرده بود.
چه گفته بود؟
مسخره كرده بود كه اين خزعبلات چيست كه گلشيري مينويسد. «خانه روشنايي» را مسخره كرده بود.
گفته بود حيف درخت كه ببرند كاغذ شود و اين مزخرفات در آن چاپ شود. براي دانشجويان اهوازي گفته بود و آنها هم خنديده بودند. ولي هوشنگ با همه اينها رفت و گيل گمشي را براي چاپ در كارنامه از او گرفت. رفت تا لندن تا از گلستان كار بگيرد.
چه كاري از گلستان گرفته بود؟ به خاطر ندارم در كارنامه كاري از گلستان منتشر شده باشد.
من هم الان يادم نميآيد. اواخر عمرش بود. دنبال عكس گلستان بود و او هم عكسي از جواني خودش داده بود. هوشنگ به ليلي گلستان گفته بود، پدر تو فلان قدر سن دارد، آن وقت يك عكس جديد ندارد و هي عكسهاي خوشتيپ جوانياش را ميخواهد بدهد. براي هوشنگ اصلا مهم نبود كه مثلا شاملو در يك جمع بيربط مسخرهاش كرده يا گلستان گفته شخصي به نام گلشيري مسايل كاري را از هم جدا ميكرد.
دليل اين نوع برخورد شاملو با گلشيري چه بود؟
نوع نگاهشان به ادبيات متفاوت بود. شاملو وقتي «دن آرام» را ترجمه ميكند نشان ميدهد كه چه نوع ادبياتي را دوست دارد.
اين موضوع فقط مختص شاملو نبود. نسل همدوره گلشيري با او ارتباط برقرار نكردند. مثلا براهني هم كه نگاه مدرني دارد با او ارتباط برقرار نكرد.
نميدانم، بايد از خودشان بپرسيد.
خيليهايشان ديگر نيستند تا از آنها بپرسيم.
نميدانم... آن جا هم اگر چيزي ميگفتند به خاطر نقدها بود. بخشي هم به مسائل حزبي برميگشت. هوشنگ از هيچ فرصتي براي نقد نگاه حزبي به ادبيات نميگذشت. بخش عمدهاي از ادبيات ما تحت تاثير نگاه سوسياليستي بود. ولي هوشنگ آنها را به جلسات پنجشنبه دعوت ميكرد. اينطور نبود كه اصلا رابطه نداشته باشد.
چه كساني را دعوت ميكرد؟
از براهني دعوت كرد. يك جلسه از سيمين دانشور دعوت كرد. يادم نيست كه دولتآبادي را دعوت كرد يا نه. شهرنوش پارسيپور را هم يك جلسه دعوت كرد.
گلشيري سايه سنگين در جلسات پنجشنبهها نداشت؟
گلشيري عشق به نوشتن و ياد دادن داشت. براي همين، دور و اطرافش اينقدر شلوغ بود. خودش هم از جوانها ايده ميگرفت و اين را هميشه ميگفت. اصلا سايه سنگيني نداشت، هركس كه شركت كرده اين را ميداند.
چه كساني در جلسههاي پنجشنبه شركت ميكردند؟
اكبر سر دوزاني، قاضي ربيحاوي، محمد محمدعلي، يارعلي پورمقدم، كامران بزرگنيا، مرتضي ثقفيان، بيژن بيجاري و يك عده ديگر كه اسمشان ممكن است يادم رفته باشد. هوشنگ هميشه آخرين نفري بود كه حرف ميزد و گلشيري در تدريس هم اصلا مريدپرور نبود. نه اينكه چون همسرش باشم اين را بگويم، واقعا نبود. من ديدهام آدمها با شاگردانشان چه برخوردي دارند. حتي كساني كه نويسندههاي خيلي سطح پايينتري هستند از شاگردان خودشان خدمات ميگيرند. در حالي كه هوشنگ خدمات ميداد، هر كمكي كه ميتوانست ميكرد. شايد دليل اينكه شاگردانش تا اين اندازه دوستش داشتند همين بود. از كارگاههاي ديگران، كساني به كارگاه گلشيري آمدند و براي ما از رفتاري كه در آن كارگاهها با اين بچهها شده تعريف كردند. انتظار داشتند كه هرجا ميروند تعريف آنها را بكنند و براي كارهايشان نقد بنويسند. برخلاف شهرتي كه هوشنگ داشت و به خاطر صريحاللهجه بودن او اصلا آدم متفرعني نبود آنقدر خاكي بود كه كسي باورش نميشد. يادم ميآيد كه مهيار رشيديان اولين بار به كارنامه آمد تا داستانش را براي گلشيري بخواند. هر كس داشت كار خودش را ميكرد و هوشنگ هم پشت ميزش مشغول بود. هوشنگ او را كه ديد گفت باشه، باشه بيا بخوان، بچهها صندلي بياوريد و داستان او را گوش بدهيد. مهيار رشيديان پس افتاد اين صحنه را ديد. گفت من حالم بد است و الان نميتوانم و رفت. چون تصور ديگري از گلشيري داشت. هرگز گلشيري به خاطر روابط پشتكاري نايستاد و براي كسي مقدمه ننوشت. واقعا كار برايش مهم بود، حتي اگر نزديكترين رفيقش بود. شايد يكي از دلايلي كه نتوانست روابط شخصي با خيليها پيدا كند، همين بود. چون آوانس نميداد. موقع كار جدي بود.
زندگي با آدمي كه همه فكر و ذكرش ادبيات و نوشتن است براي شما لذتبخش بود؟
هوشنگ اهل زندگي بود. از چيزهاي كوچك زندگي لذت ميبرد. سخت بود، ولي بخشي از اين سختي از بيرون تحميل ميشد. شرايط و فشارهاي مادي وحشتناكي كه به دليل شرايط بيروني روي ما بود سخت بود. خواست نوشتن آزادانه تبعاتي داشت كه بيش از هر چيز زندگي ما را تحتالشعاع خود قرار ميداد. اگر جامعه موقعيت بهنجاري داشت، مطمئنا زندگي ما خيلي راحتتر و لذتبخشتر بود. ولي زندگي لذتبخشي بود. آن بخشي كه به شخص اين آدم و عشقش به ادبيات مربوط ميشد، خواندني و به وجد آمدني و بعد براي آدم تعريف كردني بود. وقتي شخصي كتابي را بخواند و عصاره آن را براي آدمي تعريف كند، گيرنده آن بودن خيلي جذاب است هيجاني كه در او ميديدم، گاهي در يك جملهاي كه مينوشت. فريادي كه از شادي ميزد: «اين را هم نميتوانم چاپ كنم.» ولي مينوشت. اين چيزها را با هيچ چيز ديگري نميتوان عوض كرد.
اگر به گذشته برگرديم، باز هم حاضريد با گلشيري زندگي كنيد؟
حتما، اصلا نميتوانم تصور ديگري داشته باشم. من نصف عمر مهم خودم را با او زندگي كردهام. خيلي وقتها از نوع زندگي ديگران تعجب ميكنم و با خودم ميگويم كه چطور از ملال نميميرند. نميفهمم كه چطور ميشود رفت سركار و بعد از آن رفت خانه خاله و خاله هم گهگداري خانه تو مهمان شود. ما اصلا چنين چيزي در زندگي نداشتيم. اگر بخواهم منصفانه به سوال شما جواب بدهم بايد بگويم كه چيزي از زندگي نميشناسم. دلم ميخواست زندگي با او بيشتر ادامه پيدا كند بلكه شرايط خوب شود و بتوانيم زندگي در شرايط خوب را در كنار يكديگر تجربه كنيم. اين چيزي است كه حسرت وجود من شد. نگذاشتند. بچه اول ما كه به دنيا آمد مسائل شروع شد و بچه دوم كه به دنيا آمد از كار بيرونش كردند. واقعا فشارهاي زيادي روي ما بود.
محسن ظهوري/ شهروند امروز