یوسف علیخانی نویسنده اژدها کشان و قدم بخیر مادر بزرگ من بود بعد از مدت ها کار روزنامه نگاری از روزنامه جام جم رفت
علیخانی با سفرنامه هایش ،با یادداشت های بی نظیرش در باره مردم شناسی و فرهنگ مردم .جای او خالی است.گرچه مطمئن هستم چند روزی دیگر با یک سروگردن افراشته و فکری بهتر وتازه تر پیدایش می شود.بزودی رد او را در جایی دیگر می گیرم وخبرتان میکنم
بالاخره بعد از 22 روز ديروز تلفن زنگ خورد و آقاي فياضي، مدير امور اداري روزنامه جامجم خبر داد «با استعفايتان موافقت شده، براي تسويه تشريف بياوريد.»
بالاخره امروز بعد از 23 روز كلنجار برگه تسويه را برداشتم و از سردبيري تا امور رايانه و خدمات و روابط عمومي و امور مالي و ... امضاء گرفتم كه بدهكارياي به جامجم نداشتهباشم.
بالاخره امروز بعد از 5 سال (درست پنج سال - چون تيرماه 1382 براي اولين بار وارد جام جم شدم) براي هميشه از اين روزنامه خداحافظي كردم.
جام جم را دوست داشتم چون جامجم برايم فقط يك ساختمان چند طبقه در خيابان ميرداماد جنب مسجد الغدير نبود و از نگهبان هاي جلوي در تا خدمات و تا بچه هاي رايانه و آنلاين و فني و تحريريه و مديريت، همگي را دوست داشتم و راحت نبود برايم خداحافظي از اين همه آدم كه پنج سال هر صبح چشمم توي چشم شان افتاده بود.
چهار سال قبل با كمك رضا رستمي، صفحه ادبيات جام جم را درآوردم كه بعد از كمتر از يك سال آن همه مكافات برايم پيش آمد و بعد راهي جام جم آنلاين شدم و بعد از منحل شدن آنلاين، هفت ماه پيش راهي فرهنگ هنر شدم (به شرطي كه ديگر كتاب و ادبيات نباشد در ميان برايم) و اين چند ماه هم صفحه فرهنگمردم درآوردم و گفتگو گرفتم و يادداشت نوشتم و سفرنامه و ... تا اين كه از دو ماه قبل، ابراهيم زاهدي مطلق، دبير فرهنگ هنر جام جم اصرار كرد بايد صفحه كتاب دربياورم و من كه اين كتاب را مقدمه اي براي دست و پنجه نرم كردن با ادبيات و درگيري دوباره با اين موضوع ميديدم استعفا دادم.
حالا بيكار هستم. تمام اين بيست و چند روز هم بيكار بودم و جدا از خانه نشيني و سيگار كشي مداوم، فقط رسيدم دو كتاب ويراستاري كنم تا شايد ...
به اندازه دو ماه پس انداز دارم كه مشكلي برايم پيش نيايد و با خودم عهد كردهام ديگر در هيچ روزنامهاي كار نكنم كه گويي من اينكاره نيستم و اگر دست داد (كه متاسفانه ديگر گويا هيچ روزنامه اي گروه ماهواره ندارد كه تخصص من آن است كه پنج سال هم در انتخاب، تلويزيون هاي عربي را رصد ميكردم) باز مترجمي عربي ميكنم.
دعا كنيد آرام شوم كه اين روزهاي بيكاري، اين همه آدم خيالي داستاني هم ريختهاند سرم و تنها آرامگاهم نوشتن گهگاهي نصفشبهاست كه كابوس بيكاري و بيپولي و ... ميبينم و بلند ميشوم و چند صفحهاي مينويسم.
ديروز، ساينا، دخترم را بردم براي سنجش بينايي و شنوايي و ... امسال كلاس اولي است.
در اين يك ماه و اندي كه تادانه به روز نميشد فكر ميكردم امكاني پيش ميآيد براي به روز شدنش (چون در خانه امكان وصل شدن به اينترنت ندارم) و براي همين هم هيچ وقت توضيحي ننوشتم و چون اينجا را دوست دارم هرگز از آنجا نخواهم رفت؛ تا زنده باشم
تادانه / یوسف علیخانی