معصومه ضیایی به همان سادگی و زیبایی که شعر می سراید، ترجمه هایش هم به دل می نشیند
گاه گاه محبت میکند و به این حقیر منت می گذارد و ازنوشته های جدیدش بنده را با خبر میکند
امیدوارم این کار تداوم داشته باشد و از مطالب خود
که در حال وهوای سرزمین مادری اوست آثاری ارسال نماید
شعر پاییز سروده یوهانِس کوهن با ترجمه معصومه ضیایی تقدیم می شود به
کاربران محترم وب سایت چراغ های رابطه
شبها با سوز
و سرمای زمستان
در پاییز از تپه پایین میآیند.
هراس در جان میسُرَد.
از انسانها دوری میکنم.
بوتههای لخت نگراناند.
درختان بی برگ صفیر میکشند.
در دامنهها و بیشهها پرسه میزند روباه.
آهوها در چراگاه باریک دره ناپدید میشوند.
درناها فرود میآیند، صدایشان در سبزهزارهای دهکده
تا نیمهشب میپاید،
آنگاه که خواب میربایدشان
و از پس ابرها ماه بیرون میآید.
زمزمهگر ِ ترانهی مرگ، بیدارم من،
سیبها در اتاق عطر میافشانند.
چندان بی تسلا نیستم.