مسعود کیمیایی امروز 68 ساله شد
تولدت را در تابستان سال 1320 چگونه مي شد به فال نيک گرفت، وقتي شهر آبستن حوادث بود؟ متولدين مرداد آن سال، گريزي از اخطار حادثه و درو کردن توفان نداشتند. و تو فرزند اين زمانه شدي...
طبقه ات ريشه در هويتي اصيل داشت و از دل سنت، به سياست نقب مي زد. سال هاي خاکستري که بوي نفت و باروت مي داد و هواي تازه جبهه يي که ملي شدنش در نطفه خفه شد. بهارستان، مصدق، کودتا، حزب و تبعيد ناخواسته... نوجواني پر برکتت با اين چيزها بïر خورد تا تو شدي «بچه کوچه».محله يعني فرهنگ، شناسنامه، رفاقت، ريشه و ثبت خاطره هاي نو به نو. تو در هويت واقعي «آبشار» و «دردار» و کوچه پس کوچه هاي «امامزاده يحيي» و «بازارچه نواب» و «سقاباشي» قد کشيدي. چه خوش خط «مشق رفاقت» را نوشتي و فرامرز و اسفند و سعيد و اکبر و احمدرضا را با خودت همراه کردي. آه از وقتي که سينما بلاي جانت شد. پاورچين پاورچين وارد روياهايت مي شوم تا از «جيمز دين»، «گري کوپر»، «مونتگمري کليفت»، «گريگوري پک»، «هنري فوندا»، «همفري بوگارت» و... سراغ بگيرم و با «شزم»، «خنجر مقدس»، «کاپيتان امريکا» و... «صلوه ظهر»، «گروهبان يورک»، «شاهين مالت»، «کازابلانکا»، «خوشه هاي خشم»، «گنج هاي سييرامادره»، «وراکروز»، «چقدر دره من سرسبز بود»، «رود سرخ»، «ريو براوو»، «دليجان»، «غول»، «جويندگان»، «کلمانتين عزيزم» و «مردي که ليبرتي والانس را کشت» محشور شوم و آن «اسب کهر» را در وجود نازنين «مانوئل آرتيگز» ببينم. همراه با «زورو» و «رضا چولي» و بچه هاي کوچه آبشار نشستيم جلوي سينما رامسر و داريم آلبوم فيلم جفتي هايمان را ورق مي زنيم و صداي جان وين و شليک گلوله ها و تاخت و تاز اسب ها از داخل بلندگو پيچيده تو گوش هامون. پسر خوب شرقي، هيچ مي دوني بچه ها مي خوان امشب اون بادبادک گندهه را همراه با رديف فانوس ها هوا کنن تا آسمون بازارچه حسابي نوراني بشه؟از اين شر و شور و کودکانه ها فاصله گرفتي و به سينما بيشتر دل سپردي. سينما رکس شد سرقفلي عاشقانه هايت. در اين آغاز فصل شوريدگي، چه حالي دارد سرتق بودن و دور و بر «آژيرفيلم» پرسه زدن و موي دماغ «سامول» شدن... تو با «قهرمانان» و «خداحافظ تهران» محترم شدي و با «بيگانه بيا» اهل هوا. اما حديث ستيز و پايمردي را با «قيصر» سر دادي و مياندار مجلس شدي و فرزند خلف زمانه خودت... «قيصر» براي ما واقعاً يک معجزه بود.
عکس هاي بعدي ات، حافظه تاريخي و آلبوم ذهن خيالپردازمان شد؛ پنجه خونين رضا بر روي پرده سفيد تراس سينما ديانا، کنار رفتن روبند مرجان در گورستان و پشنگ آب بر صورت او از سوي داش آکل و... ستيز داش آکل و کاکارستم زير باران، نگاه هاي عاشقانه و پرمهر بابا سبحان و صالح و شوکت و مصيب در زير طاق آن خانه محقر روستايي در «خاک»، برداشته شدن نقاب «زورو» از صورتش و پيوند و همراهي نهايي او و «رضا چولي» در «پسر شرقي»، داستان سيد و قدرت و نشستن آنها سر سفره متبرک رفاقت و درهم آميختن خنده و گريه شان... تو بار ديگر با خون جاري در «گوزن ها» فرزند زمانه خود بودنت را ثابت کردي و ما چه مومنانه دل به مبصر و مرشدت سپرديم و در زير سقف آن «عدالتخانه» احساس بودن و يگانگي کرديم. مي توان با شعار به موقع دادن، فرزند زمانه خود بود و ما دل به زائران تو در «سفر سنگ» بستيم و در برابر آن تيغه شمشير فرو رفته بر خاک «نماز عشق» را خوانديم و باورمان شد که از شمشير ساکت به ديوار آويخته بايد ترسيد، چون خون را مي شناسد. هرچند زائران تو به سر منزل مقصود نرسيدند اما تو در شکل يابي اين سفر، صادق بودي و گريزي از آن خوشبيني تاريخي نداشتي.شمايل تاريخي اين دورانت حکايت غريبي است. ديگر پاک تنها شده يي و خبري از اسفند و بهروز و نعمت نيست. تنها و «قائم به ذات» در صحنه مانده يي و يک تنه جور اين زمانه و روزگار کج رفتار را کشيدي و مي کشي و صادقانه سايه روشن هاي وجودت را در معرض ديد ما مي گذاري. صداقت از آن بارزتر که در «دندان مار»، «گروهبان»، «سرب»، «ردپاي گرگ»، «سلطان» و «حکم» شاهدش بوديم. زماني مي گفتيم «خاک راز دارد، شرف دارد، ديدن خاک جرات مي خواهد». اين جرات و جسارت را در اين زمانه در «خط قرمز» و «اعتراض» تکرار کردي و نشان دادي هنوز مي تواني فرزند زمانه خود باشي. هرچند که عده يي دوست دارند نگاه و داوري و آينده نگري تو در اين دو فيلم ماندگارت را تحريف و تفسير به راي کنند اما تاريخ شاهد زنده اين دوران ملتهب و جدا افتاده است.تو را باور مي کنم، با همه کنتراست هاي از جنس اين زمانه ات... «جسدهاي شيشه يي» حديث نفس از دل برآمده تو و آينه تمام نماي وجود مقاوم و روح حساس و ذهن سيال و پرخاطره ات بود. «حسد» نگاه هنرمندانه و تاويل گونه ات به موجوديت و شرافت انسان کنشمند و مرگ آگاه در پيشگاه تاريخي است که مدام تکرار مي شود و ما عبرت نمي گيريم.افراشته ماندنت در اين روزگار سپري شده سالخورده براي به سينه زدن سنگ «عدالتخواهي» و «آدم بودن»، آرزوي ماست. «سينما» هنوز نياز به نفس گرم تو و عکس هاي ماندگارت دارد.