مسعود كیمیایی عزیزم. در نشست و برخاستها و بگو مگوهای خودمانی بارها پیش آمده كه از بعضی خصوصیات نسل جوان یا بهتر بگویم نسلهای بعد از خودمان گله كردهایم. بیاعتنا هستند، آداب نمیشناسند، مطالعهشان كم است،دنیا را ندیدهاند، تجربه ندارند... و از این قبیل. جا تنگ است و وقت تنگتر. بهتر آنكه زیاد مقدمه نگویم و یكراست بزنم به قلب مطلب:
نسل جوان، یا نسلهای بعد از ما چیزها میدانند و كارها میكنند كه ما برای نسل قبل از خودمان نكردیم. آنقدر كه این جوانان، قدر بزرگترهای خود را میشناسند (یا دستكم میگویند و اعتقاد دارند كه باید شناخت) ما نمیشناختیم. كی آن زمانها ما برای استادی، پیشكسوتی مراسم بزرگداشت میگرفتیم و برای روز تولدش ویژهنامه در میآوردیم؟ اما این بچهها دارند این كارها را میكنند و صادقانه هم میكنند. البته این را بگویم كه این بچهها در شرایطی جدا از شرایط ما زاده و رشد كردهاند. تو بچه جنگی؛ سال 1320 یك دنیا یاد و عظمت برای ما دارد. 1320 یعنی 1941 یعنی سال اوج جنگ دوم جهانی. تو این سال زاده شدی كه سرآغاز یك دوره به نسبت كوتاه تا آزادی برای ماست. در این سال ایران به اشغال متفقین درآمد، اما از طرفی اشغالی كه از یك طرفش نسیم دموكراسی بر ما وزید. اندیشههای چپ كه بیست سال در شرایط «كمون» شكل گرفته بود یكباره در قالب حزبهای مختلف پدیدار شد. من و تو ـ با اختلافی دو ساله ـ نخستین ادبیاتی كه در برابرمان نهاده شد، داستانهای صادق هدایت و بزرگ علوی و ترجمههای احمد صادق و كریم كشاورز و شعرهای فریدون توللی و احمد شاملو و هوشنگ ابتهاج بود. جوشش پر قدرت چالشهای حزب توده و دلاوریهای یك تنه خلیل ملكی و جلال آلاحمد و یارانشان بود چشمهامان جریان نیرومند مصدقگرایی و نامردمیهای منافقان آن جریان؛ شاه، بقایی و مكی را دید. قهرمانیهای بازماندگان 53 نفر را دید و بر سرنوشت پیشوای نهضت ملی، دكتر مصدق، در نهان گریست و آهسته به عزلت گرویدیم و 28 مردادزده شدیم. اما امروز، در پاییز زندگی بر این باوریم كه تجربههای گرانبهایی را از سر گذراندیم و از این رو در جریان انقلاب 22 بهمن دست خالی نبودیم. كولهباری از تجربه بر دوش داشتیم كه اگر هم به چیزی گرفته نشد چیزی از دست ندادیم، اما آن تجربهها، آن بینش و بهتر است بگویم آن جهانبینی پربها دستمایه گرانبهای تو در سینما شد. چه كسی میتواند منكر شود كه تاثیر شكست 28 مرداد در قیصر و گوزنها آشكار دیده نمیشود؟ چه كسی رضا موتوری و مرگ تراژیك او را پس از سقوط در پای پرده سینمای تابستانی و صندلیهای خالی و موتورسواری شجاعانه و رادمردانهاش در خلوت خیابانهای شبزده تهران، با تراژدی جامعه و مردان بیسرنوشت و كژ رفته آن نامرتبط میداند. تو بهترین دستاوردهای دوره نوجوانی و جوانی خویش را دستمایه پربهای آثار پیش از انقلاب كردی و جوانان ما، لااقل برگزیدههای جوانان ما، فرهیختههای چشم و گوش باز، تو را و این جریان را خوب شناختند. آنها كه در مسیر تو در مشهد گاو قربانی كردند، آنها كه در بزرگداشت تو در دانشگاه اردبیل به ورودت در سالن از جا برخاستند و چندین دقیقه دست زدند و تجلیلت كردند، آنها كه به خاطر دعوت تو به جمع خود، با همه نهادهای رسمی در افتادند و از جیب خود و از موجودی اندك زندگی و تحصیل دانشجویی خود زدند تا آبرومندانه چند روز تو را در آغوش محبت خود بفشارند، همه جوانهای امروزند، همه تو را و سینما و كلام تو را دوست میدارند. بسیاری از آنها را میشناسم كه دیالوگهای آثار تو را از حفظ برای یكدیگر میخوانند و مانند اشعار شاملو بدانها عشق میورزند و حرمت میگذارند. برای ما این فرصتها پیش نیامد تا خود را بیازماییم، اگرچه در عرصههای دیگر كوبیده شدیم و آبدیده گشتیم. تو این جوانها را دوست میداری. میدانم و از سر این عشق است كه همه توش و توان باقیمانده خود را خرج پرتاب گلولهای كردهای كه نامش كارگاه آزاد فیلم است. جوانهای بسیاری صادقانه در این كارگاه كار میكنند. من باور دارم (و تو نیز) كه از میان این جوانان كسانی برخواهند خاست كه مشعل سینمای متفكر را از دست تو میستانند و به سرمنزل بعدی میرسانند. در شصت و هشتمین سالروز زایشت تذكر این یادها هدیهای بود كه من سالخورده میتوانستم در بستهای بپیچم و به كمك تنی چند از همین جوانان به دستت بدهم. مسعود كیمیایی عزیز، فراموش كردن تو و سهم برجستهات در ساخت و پرداخت سینمای جدی ایران كاری شدنی نیست. من برآنم و بارها در مناسبتهای مختلف گفته و نوشتهام كه سینمای ایران به دو فصل پیش از قیصر و بعد از قیصر تقسیم میشود و مگر قیصر را كه ساخته است؟ این ادعا به معنی این نیست كه قیصر خالی از كمبودها و كوتاهیهاست اما آنچه سینمای ما از قیصر به دست آورد چیزی بزرگ بود. سنگ پی محكم و مقتدرانهای بود كه با دستهای ظریف ولی پرتوان یك جوان 26ـ 25 ساله گذاشته شد. نمیخواهم مقایسه كنم (یك بار مقایسهای مفهومی كردم و كار تو را در نوشتن رمان جسدهای شیشهای به كار فلینی در 5/8 تشبیه كردم ولی دوستان عزیزم این معنی را در نیافتند و كلام مرا در این باب كفری بزرگ قلمداد كردند. هر چه كوشیدم توضیح بدهم، نمیدانم چرا مطلبم چاپ نشد) ولی حالا میخواهم قدمی را كه تو در 26 سالگی با ساختن قیصر برداشتی به كار اورسون ولز در ساختن همشهری كین در همین سن و سال مانند كنم. پیشاپیش هم به اشخاصی نظیر آن اشخاص توضیح میدهم كه منظور مقایسه فیلم قیصر با همشهری كین و همارزش معرفی كردن این دو اثر نیست، فقط این است كه دو جوان در سنی مشابه، گام مشابه بزرگی برداشتهاند. مسعود كیمیایی عزیز، میدانم كه در این چهل ساله كار سینمایی، سختیها و تلخیهای بسیار دیدهای و چشیدهای اما بر این باورم كه اگر برایت اندك توانی مانده باشد میتوانی حاصل باارزش كار خود را ببینی و از فراز این تپه چهل ساله دشت فراخ و پرحاصلی را كه فراهم آوردهای سیر كنی و در دل خشنود باشی. آنگاه امیدوارم لبخندی بزنی كه آن لبخند، هدیهای است كه از نسل جوان گرفتهای.
مسعود كیمیایی عزیز. برقرار و شاد و سالم باشی.