آقاي خازني: نصيري حکم عزل دکتر مصدق را به چه کسي تحويل داد؟
ـ ابلاغ را به سرهنگ دفتري داد. او از قوم و خويشان آقاي دكتر مصدق بود. پيرمردي بود. بعضي وقتها ميآمد و آنجا سر ميزد. ولي مسئوليت و كار اصلي دست آقاي سرهنگ ممتاز بود. در خانه آقاي دكتر مصدق هم دو نفر افسر بودند، يكي داورپناه بود كه بعد از 28 مرداد از ارتش اخراجش كردند. يكي هم فشاركي بود كه نام فاميلش را عوض كرد و گذاشت مهران. نصيري حكم را به دفتري داد كه دم در بود. اول گفت خودم بايد به آقاي دكتر مصدق برسانم. اجازه داده نشد كه نصيري تو بيايد. گفتند شما هر نامهاي داريد بدهيد ما خودمان ميدهيم. نامه را آوردند و به من دادند. بنده باز كردم ديدم فرمان عزل است. به آقاي دكتر مصدق عرض كردم كه چون من كارهاي وكالتي كردهام در مورد جعل مطالعه كردهام، اين سفيدمهري (نامه سفيد با امضا) است كه از اعليحضرت گرفتهاند.
* به روز كودتا نزديك شديم، از آن روز بگوييد.
ـ ما از 25 مرداد اطلاع كامل داشتيم كه چه اتفاقاتي خواهد افتاد. مقدمات كار فراهم شده بود. تانكهاي در خانه دكتر مصدق را هم عوض كردند. آقاي ممتاز از اين تانكهاي شرمن گذاشتند. ما تا صبح نخوابيديم، تا اين كه نصيري فرمان عزل را نزديك نصف شب آورد. بعد به دستور آقاي دكتر مصدق، نصيري هم بازداشت شد. او را به زندان دژبان بردند. نصيري خيلي فحشهاي ركيك به شاه ميداد.
* به شاه؟ در زندان؟
ـ بله، توي زندان دژبان. وقتي كه ممتاز بازداشتش كرد. همانجا هم شلوغ شده بود. دو كاميون سرباز آورده بودند كه در خيابان حشمتالدوله بودند. ميخواستند همان شب دكتر مصدق را دستگير كنند. ممتاز با نهايت شجاعت آنها را خلعسلاح كرد، با همان افرادي كه محافظ خانه دكتر مصدق بودند. گلنگدنهاي تفنگهاي آنها را گرفتند و ريختند توي گوني و آوردند به منزل آقاي دكتر مصدق. تفنگهاي خالي را دادند و سربازها را هم سوار كردند و بردند در كاخ سعدآباد زنداني كردند. دكتر صبح به من گفتند ببين اعليحضرت كجا تشريف دارند. اول به ما گفتند كلاردشت هستند، من با كلاردشت تماس گرفتم و گفتند به رامسر رفتند. با رامسر هم تماس گرفتم، گفتند هواپيما را عوض كردند و نفهميديم كجا رفتند. اول گفتند به لندن ميروند. بعد راديو خبر را اصلاح كرد و گفت به مقصد رم ميروند.
آقاي دكتر مصدق بعضي روزهاي جمعه كه كار تمام ميشد، به من ميگفت خانم ضياءالسلطنه شميران است، من تنها هستم، اگر كار نداري بنشين با هم صحبت كنيم. خلاصه صحبتهاي خصوصي ميكرديم. ايشان اشاراتي داشت كه اين كارها تكرار خواهد شد، دنباله خواهد داشت. به همين جهت آقاي سرهنگ ممتاز از نظر حفاظت تيغهاي جلوي بالكن اتاق آقاي دكتر مصدق كشيدند، كه اگر چنانچه پارك را متصرف شدند و خواستند از آنجا تيراندازي كنند به آقاي دكتر مصدق اصابت نكند. يك در آهني گذاشتيم كه كليدش هميشه پيش من بود. اغلب آن در آهني را باز ميگذاشتيم. اين وسايل ايمني از اين جهت بود. روز 28 مرداد اوايل صبح هنوز خبري نبود، چون اطلاع پيدا كرديم كه امروز ديگر مثل 25 مرداد نيست، رفتم و تحقيقاتم را كردم و آمدم. هنوز هوا روشن نشده بود.
* كجاها رفتيد؟
ـ با افسراني كه در كلانتريها، شهرباني و آگاهي آشنا بوديم، تماس گرفتم. گفتند بله آماده شدهاند براي تسخير خانه دكتر مصدق. شخصي به نام آشتياني هم بود كه خيلي وارد بود. باشگاه جوانان در جاده قديم شميران هنوز مال اوست. او خبرهايي ميگرفت و خودش مستقيم به آقاي دكتر مصدق ميداد. آشتياني احتمالاً لقب انتظامالسلطنه هم داشت. من اول كاري كه كردم، صبح خيلي زود به خانم ضياءالسلطنه گفتم خانم، آقا فرمود كه امروز شما به منزل مهندس احمد برويد و اندرون را خالي كنيد. خانم ضياءالسلطنه را هم من راه انداختم. ايشان را به منزل آقاي احمد مصدق كه در شميران بود، آوردم. بعد نزديك ظهر بود كه آقايان به منزل آقاي دكتر مصدق آمدند و نشستند.
* چه كساني آمدند؟
ـ آقاي مهندس رضوي، آقاي شايگان، آقاي دكتر صديقي، آقاي زيركزاده، آقاي نريمان و آقاي فاطمي بودند. آنها در اتاق آقاي ملك اسماعيلي نشستند. آقاي دكتر مصدق از من سؤال كرد كه آنجا چه كساني هستند؟ من گفتم اين آقايان هستند. گفت آقاي خازني كمك كنيد كه دكتر فاطمي زود از اين خانه خارج شود. هنوز هم خانه اشغال نشده بود. خودم هم فاطمي را همراهي كردم. از در تا بيرون آمديم و خواستيم وارد ماشين بشويم، ريختند ماشين را آتش زدند. سعيد فاطمي مسلح بود، چند تير خالي كرد، پراكنده شدند. اين واقعه روبروي منزل پوررضا بود، آشپز پوررضا در را باز گذاشته بود و بيرون را تماشا ميكرد، دكتر فاطمي را توي خانه پوررضا كرد و در بسته شد. دكتر فاطمي را آنجا بردند. من كه خيالم جمع شد، آمدم و به آقاي دكتر مصدق گفتم آقا جريان دكتر فاطمي اين طور شد. يواش يواش كار اوج گرفت، بيچاره آقاي تعليمي كه دم در مينشست، كشته شد. او را كشتند و وارد خانه شدند. تعليمي، عضو شهرباني بود، دم در ورودي مينشست. دوتا سرباز هم بودند كه يكي اهل گلپايگان بود، آنها هم كشته شدند.
* اسامي آنها يادتان هست؟
ـ چون 60 ـ 50 نفر سرباز بودند، اسامي يادم نمانده است. دو درجهدار هر كدام با يك مسلسل دويدند و رفتند زير شيرواني و از آنجا شروع كردند تيراندازي. من ديدم اگر ادامه داشته باشد هزار نفر كشته ميشوند. چه كار كنيم؟ با آقاي مهندس رضوي (خدا رحمتش كند، مرد بسيار بزرگ و از بهترين ياران دكتر مصدق بود)، ملحفهاي را برديم بالا و كشيديم، يعني اين خانه بلادفاع است. آن دو مسلسل را از آن دوتا سرباز گرفتيم. آنها را پايين آورديم. مسلسلها را به آقاي ممتاز داديم، تا كسي كشته نشود. بعد آمدند كه آقاي دكتر مصدق را وادار كنند كه اتاق كار خودش را ترك كند. ولي آقاي دكتر مصدق گفت كه من به هيچ وجه قصد فرار ندارم، اي كاش كه من كشته بشوم تا اين مملكت و اين مردم بيدار و زنده بشوند. هرچه آنها اصرار كردند قبول نكرد. نريمان گفت اگر من با چند نفر مواجه شدم خودم را ميكشم. چون مسلح بود. هفت تيرش هم آماده بود. آقاي دكتر مصدق گفت آقاي نريمان آن هفتتير را مرحمت كن به آقاي خازني. من هفتتير را از آقاي نريمان گرفتم و انداختم توي سوراخ بخاري. به هر حال مذاكره آنها راجع به فرار كردن به جايي نرسيد، اينها مايوس شدند و به همان اتاق آقاي دكتر ملك اسماعيلي رفتند و منتظر سرنوشت شدند. من ديدم آقاي دكتر مصدق تنهاست، نشستم پهلوي ايشان. خوب ما ظاهراً مأمور حفاظت جان ايشان هم بوديم. بايد ايشان را تنها نگذاريم. وقتي تيراندازي ميكردند، خردههاي آجر روي ملافه ميافتاد، وقتي خاك برميخواست، من آن را از روي ملافه برميداشتم و روي زمين ميريختم ضمناً كارمندان خود را كه دو نفر بودند مرخص كرده بودم.
* آنها كه بودند؟
ـ يكي نامش نژادي بود، يكي هم بايگان بود، خيلي آدم خوبي بود. چون ديدم خطر خيلي زياد است و ممكن است كشته شوند، آنها را مرخص كردم. آنها هم فرار كردند. پيش آقاي دكتر مصدق نشستم. ايشان فرمودند كه آقاي خازني بيا صورت شما را ببوسم خداحافظي كنم. شما هم تا خطر، خيلي پيشرفت نكرده برويد. اظهار رضايت كردم. گفتم آقا روز اول كه خدمتتان شرفياب شدم، فرموديد زندگي من هم به عهده شماست، اگر من الان شما را تنها بگذارم و بروم و خداي نكرده اتفاق بدي بيفتد، پيش مردم چه طوري ميتوانم سربلند كنم. مطمئن باشيد اگر صحبت كشته شدن باشد اول نوبت من است بعد نوبت شما. گفت شما زن و بچه داري، من نميتوانم خون شما را به گردن بگيرم. من گفتم خون من به گردن خودم است. چشمهايم واقعاً از اشك پر شد. ديد كه بنده به هيچ قيمتي از اينجا بيرون نميروم. گفتم ممكن است از جنابعالي كه ميفرماييد خون مرا به عهده نميگيريد استدعايي بكنم؟ گفت بفرماييد، شما كه هرچه گفتيد من گوش كردم. گفتم اجازه بدهيد كه من شما را به اندرون ببرم. گفت اندرون بدتر از بيرون است. گفتم ضمناً اين را اطلاع داشته باشيد كه آقايان آن اتاق هيچ كدام حاضر نيستند شما را ترك كنند و دو سرباز و تعليمي هم كشته شدهاند. بغض گلويش را گرفت و نشست. دراز كشيده بود، ملافه رويش بود، بلند شد و نشست. وقتي نشست، ديدم از اين خبرهاي من خيلي متاثر شد، سكوت اختيار كرد. من اين سكوت را حمل بر رضا كردم. ديگر مجال ندادم كه دوباره لجبازي كند، پشيمان بشود، در آهني را فوري باز كردم و به اتاق آقايان رفتم و گفتم آقا آماده هستند كه برويم، شما هم از اينجا تشريف بياوريد. آنها آمدند و باز دوباره در آهني را قفل كردم. دو خانه آن طرفتر منزل هريسچي، همشهري ما بود، پسرش هم همكلاس برادر من بود، از آن مصدقيها بود، در نظر داشتم كه آنجا برويم. بالاخره با نردبان و كمك مشمهدي، آقاي دكتر مصدق را از اندرون رد كرديم و برديم منزل آقاي هريسچي. آنجا خالي بود، فرش زيادي براي صادرات در صحن حياط جمع شده بود. به هر حال وارد خانه او شديم. همين آقاي زيركزاده افتاد و پايش شكست.
بعد من با آقاي هريسچي كه منزل ايشان نزديك باغ فردوس بود تلفني تماس گرفتم و به زبان آذري گفتم كه من يك ميهمان به خانهات آوردهام. گفت كي؟ گفتم همين كه اين همه جار و جنجال برايش هست. گفت خيلي خوش آوردي، صفا آوردي، خوب كاري كردي. گفتم آقاي هريسچي ميترسم جاي ما را پيدا كنند و خانه شما را غارت كنند، اگر ما كشته شويم روي وظيفه كشته ميشويم، اما شما چه تقصيري كردهايد؟ گفت فداي موي مصدق. اين حرف را كه زد من گفتم اجازه بدهيد كه سرايدار كليد خانه را به من بدهد كه كسي از اين خانه بيرون نرود. گوشي را فوري دادم به سرايدار و دستور داد كه كليد را به من بدهد. بعد گفتم شما فرمايشي نداريد اجازه بدهيد من تلفن را قطع و خراب كنم. من تلفن را خرد كردم. قبل از خرد كردن به ذهنم رسيد كه به سفير هند تلفن كنم. وقتي يك بار سفير هند و معاون وزارت خارجه هند و سيد محمود رئيس سناي هند به زيارت آقاي دكتر مصدق آمده بودند، نميدانيد چه صحنهاي به پا كردند. گفتند شما جانشين گاندي ما هستيد، نهضت خاورميانه قائم به شماست. بعد از پذيرايي مختصر هم گفتند ما ميخواهيم محل كار شما را زيارت كنيم. محل كار يك اتاق كوچك بود، كه يك تختخواب آهني هم داشت. تختخواب را بوسيدند. گفتند اين تختي است كه بزرگترين مرد دنيا اينجا خوابيده است. سفير هند نسبت به دكتر مصدق خيلي علاقهمند بود. اين بود كه بعد از آن كه وارد خانه هريسچي شدم به خاطرم خطور كرد كه تماس با او بگيرم و بگويم كه شما خبر كنيد كه دكتر مصدق تا اين ساعت زنده است. البته نگفتم جايش كجاست. گفتم اگر ما كشته بشويم معلوم است كه اين حكومت و كودتاچيان ما را كشتهاند. او هم خبر را به همه سفارتخانهها گفته بود. ما گرسنه بوديم، اما آنجا هيچي نبود. نزديك سه بعد از نصف شب بود كه نشستيم شورا كرديم. من گفتم اگر جاي ما را پيدا كنند ممكن است اينجا را غارت كنند. منزل مادر آقاي دكتر معظمي همين نزديك است، صدمتر آنطرفتر است. اجازه بدهيد برويم آنجا. اين را هم فراموش كردم كه به شما عرض كنم كه دكتر معظمي هم استقبال كردند و گفتند آقا خانه مادر ماست و اصلاً برادرمان حسين آنجا مينشيند. بنابراين به خانه مادر آقاي معظمي رفتيم.
* از خيابان گذر كرديد؟
ـ يك كوچه است كه به كوچه درختي معروف است. از خانه هريسچي بيرون آمديم و رفتيم آنجا. يك صدمتر فاصله بيشتر نبود. خانم مهندس معظمي هم خيلي مصدقي بود. ولي آن ساعت در خانه نبود.
در اينجا بود كه قرار شد دكتر مصدق خودشان را معرفي كنند. دكتر مصدق گفت همهتان برويد، مخصوصاً به من رو كرد و گفت شما بايد زودتر از همه برويد. مبدا گير بيفتيد، تا من به شما اطلاع بدهم. گفتم چشم. صورت ما را بوسيد و ما آمديم. گفت فقط شايگان و آقاي دكتر صديقي بمانند. نمره تلفن ستاد و فرمانداري نظامي را به من دادند. گفت شما برويد. بعد من به ته كوچه رفتم، ديگر پاي رفتنم نبود، نتوانستم بروم. پشت درختها قايم شدم. حدود 20 دقيقه، نيم ساعت بعد ديدم آقاي سرتيپ پولادوند ـ كه در دانشكده افسري معلم شاه بود ـ با يك ماشين آمد. آقاي دكتر مصدق و آقاي صديقي و آقاي شايگان سه نفر عقب نشستند. سرتيپ پولادوند هم بود. خواستم بفهمم كجا ميبرند. وقتي آنها را تعقيب كردم ديدم آنها را به باشگاه افسران بردند.
روزنامه اطلاعات
منبع اصلي : مصدق، دولت ملي و كودتا