در فروردين سال 1343 نشرية «انديشه و هنر» ويژه نامهاي دربارة احمدشاملو منتشركرد
گردانندگان اين مجله از شاعران و منتقدان مقالههايي براي چاپ در اين ويژه نامه درخواست كردند؛ كه در اين ميان از اخوان نيز مقالهاي خواسته بودند.
اخوان در پاسخ، نامهاي نگاشته كه ـ بي هيچ توضيح ـ آن را ميخوانيم:
نامه اي از: م. اميد
با آنكه قول داده بودم براي اين شمارة مخصوص مجلة شما مقاله اي بنويسم و در آن راجع به زبان شعر احمد شاملو حرفهايي را كه دارم ـ و بايد ـ بزنم، ولي ملاحظه ميفرماييد كه هزار وعدة خوبان يكي وفا نكند.
و انصافاً راجع به شعر امروز ما ـ بعد از نيما ـ اگر حرفي و كاري باشد يقيناً بايد اول درمورد احمد شاملو باشد، چون به حق او امروز بهترين و قويترين شاعر بالفعل و بالقوّهاي است كه من ميشناسم ـ بي آنكه منكر ديگران باشم يا مثلا فروغ فرخزاد و كه و كها را فراموش كنم
.
شروعي هم در اين كار كردم، اما حرف و سخن و خشم و خروش به حدّي بود كه ديدم اين مقاله حتماً چيزي آنچنان كه بايد از آب در نخواهد آمد. در اين دلقك بازار سياه و روسياهي آدم جز لعنت و نفرين و دشنام چه ميتواند بگويد؟ و البته در اين ميان حرفهاي اصلي و اساسي دربارة بهترين شاعر امروز گم خواهد شد. اينست كه آن مقاله را ناتمام رها كردم تا بعد ـ گرچه اميدي حتي به زنده بودن ندارم.
در روزگار بي شرف و پدر سوخته اي كه احمد شاملو و مرا واقعاً به كار گل كشيدهاند و اصلاً به روي مباركشان نميآورند، تو نميگويي فراخ است ايشان ميگويند ستبر است، ديگر آدم چه بگويد و چه كند؟
در اين روزهاي شايد آخر عمري من در چنان يأس و دلمردگي و بيچارگي محض و تمام عياري به سر ميبرم كه حتا سلام و عليك عادي و معمولي را هم از عهده بر نميآيم تا به مقاله نوشتن چه رسد.و از طرفي ميگويم به من چه آقا، بيايند، بنويسند، بگويند. من نه كاري دارم، نه حرفي ميزنم، و نه حتا نگاهي و شكايتي. تمام اين كارها به نظرم به كلي عبث و بيهوده ميآيد. حال و روز از اين قرار است كه عرض شد. دست و دلم اصلاً به كار نميرود. بايد ببخشيد كه نتوانستم به قولم وفا كنم. پيش از همه خودم احساس غبن ميكنم از اين شانه خالي كردن از وظيفهيي كه در وهلة اول به عهدة امثال من است.
نهايت اعجاب و تحسين خود را به احمد و شعرش ابراز ميدارم، و كار جالب و انساني شما را در اين خراب آباد بي كسي و ناكسي از صميم دل ميستايم. باز بابا ايوالله شما كه هنوز آستيني براي اينطور كارها بالا ميزنيد. واقعاً عجيب است و ستودني اين حال و حوصله.
من يك قطعة شعر مفصّل از شعرهاي چندسال پيشم كه چاپ نشده نزد شما دارم (به اسم «آنگاه، پس از تندر... ») . اگر ميپسنديد و ميخواهيد همان شعر را با همين چند كلمه به عنوان كار ـ يا بيكارگي ـ من براي اين شمارة مخصوص احمد بپذيريد ـ پيشكش به احمد، عزيزترين و نازنين ترين شاعر زندة امروز ما.
اكنون اينجا، با كمال خضوع و خشوع و با جان و دل به آستان شرف و عزت و بزرگواري او سر تعظيم فرود ميآورم و به او سلام ميفرستم، سلام يك... سلام طفلي به بزرگي، به پدري.
در بدترين احوال و سياه ترين لحظهها
تهران ـ فروردين 1343
مهدي اخوان ثالث
(م. اميد)
بعدالتحرير. راستي وقتي «هواي تازه»ي احمد درآمد من مطالبي راجع به شعر او نوشتهام كه ميتوانيد ـ اگر خواسته باشيد ـ قسمتهايي را از آن كه مناسب ميدانيد نقل كنيد، آنجاها كه او را ستودهام و گاهي هم به زبان شعر او مختصر ربطي پيدا ميكند، البته تا آن زمان. براي بعد بايد كار تازه كرد.
1- انديشه و هنر (ويژة ا. بامداد)، دورة جديد، فروردين 1343، شماره2
2- مجابي ، جواد؛ شناختنامة شاملو ؛ نشر قطره، چاپ سوم، تهران