تشويق ازهر نوع كمي آدم را غلغلك مي دهد اگر بزرگ مردي تو را تشويق كند بدون ترديد بايد به خودت ببالي.حقير خيلي به خود باليدم !!!
مطلب زير دلنوشته دوست نازنين بهرام سلاحورزي است با حذف مطالبي كه در باره حقير گفته است بقيه مطالب زيباست بخوانيد:
امروز ششم شهریور است . اولین سال تولد ....تا سپیده . جعبه ی رویائی روزگار کودکی ام را که پر است از همه چیز باز میکنم . چند مداد رنگی که سال هاست قدشان کوتاه مانده است . چند فریم از فیلم های آن روزگاران .مثلا فیلم سنگام و هنرپیشه ای که چقدر عاشق داشت . ویجینتیمالا . یک تیله ماش برنج چند تکه سنگ رنگا رنگ .یک گوش ماهی که دلش لک زده است برای دریا .کارت های زیادی که برای تولد داشته ام از آدم هایی که روزی آنقدر دوستم داشتن که در باغچه کاشتنم . تا هی سبز شوم و سبز تر !
در جعبه ی رویاییم شمع هم دارم . شمعی که قرمز است . بادکنک هم دارم . بادکنکی که آبی است . روبان هم دارم . رنگ روبان را دقیقا نمیدانم ، چه رنگی است . این سه تا را عزیزی برای یکی از تولد هایم داد . با کارتی که رویش نوشته بود تا وقتی زنده ای نمیر . او هم هنوز در باغچه نکاشته بودم . روزی که این را برای تولدم می نوشت !
شمع را روشن می کنم . بادکنک را باد می کنم . روبان را هم به مانیتورم چسب می زنم .
یک سالگی ... تا سپیده را جشن می گیرم . کمی فقط کمی پس از شروع مراسم باشکوه باد کنک می ترکد. شمع خاموش میشود و روبان از مانیتور کنده می شود .
این ها نشانه های خوبی برای یک تولد ، عروسی و حتی زایمان نیست . این حس ها همیشه آزارم می دهند . مثل شبی که می خواست در بم زلزله بیاید. آن شب هم حس های شاعرانه ام ترک برداشت .
در الجزایر و عراق و افغانستان هم هر وقت می خواهند کسی انتحار کند ؟! بادکنک دلم می ترکد . و خودم فرو می ریزم . مثل آن دو برج دوقلو که اصلا دوستشان نداشتم ؛ اما ، انسان هایش را درک می کنم . مثل وقتی که هی دلم شور می زند و پر می شوم از دلهره و رابطه ای ساده حس می کنم بین خسوف و زخمی که بر تن پلنگ نشسته است .
مثل همین چند روز پیش که بغل گوشمان جنگ شد . اسم آن کشور را هنوز نمیدانم . نه آتکه خنگ باشم . نمی خواهم بدانم !
دیگرظرفیت به خاطر سپردن سوژه های جنگی را ندارم . با این همه از آن جنگ صحنه ای هولناک را بیاد دارم . صحنه ای که جوانی جنازه ای را بغل کرد و بعد با دو دست محکم به سرش کوبید . سرخودش !
ان جوان به اسمان هم نگاه کرد . نعره هم کشید . مثل پلنگی که ماه با شنیدن صدایش خسوف می کند .
او چشمانش را به آسمان دوخت . با کسی در اسمان حرف زد . شاید با خدا و من هی دارم فکر می کنم که مگر کمونیست ها هم با خدا رازی دارند ؟
می گفتم !
ترکیدن باد کنک ، خاموش شدن شمع ، کنده شدن روبان و اینجور علائم نمی توانند از آن نشانه هایی باشند که کو ئیلو میدهد . این ها شگون ندارند !؟
نحوستش می شود همین سرگیجه ای که من الان دارم . و برای فرار از آن به سراغ .... تا سپیده می روم .
کامنت های نا گشوده را باز می کنم . چه تونالیته دل انگیزی . حرف های آنچنانی . به خودم می بالم . از این که فرصتی شده ام مغتنم برای عقده گشائی کسانی که حتما دل پری داشته اند و دق دلشان را خالی کرده اند روی سر منی که می بایست سنگ صبورشان باشم . به خاطر سنم . به خاطر احساسم . به خاطر ..........
راستی چقدر صفت های خوبم کم است . تازه یکی از آن ها را هم وامدار شنا سنامه ام هستم و فضل پدر !
پیام های رنگا رنگ نگشوده را دلیت می کنم . به سراغ پیام های دل می روم . همه یک رنگنند . هیچ کدام راه و رسم فحش دادن را بلد نیستند . همه یک حرف می زنند .
دوست داشتن !
آدم های اینجا هیچکدام تیپشان کیفیت انچنانی ندارد .یعنی تیپیکال نیستند . ساده اند . اهل چیزی هم نیستند . لا اله الا الله ..... چرا فکر بد می کنید چرا برایتان سوء تفاهم پیش آمده . چرا متوجه نیستید ما ، در زبانمان بسیاری چیز ها داریم که مشابه هم هستند و کار بردی متفاوت دارند . مثل همین چیز الان !
افسوس که نه انقدر جهان دیده ام و نه شانس تلمذ در محضر اساتیدی چون مینویی وفروزانفر و ..... حتی خدا خیرش عطا نماید همین استاد بزرگ همسایه و افتخار دیارم دکتر مش عبدالحسین زرین کوب را داشته ام تا برایتان از بحر کوتاه و میانه و طویل و عجیز و مجیز بگویم و قند پارسی انقدر در دلت تان آب کنم تا متوجه بشوید منظورم از اهل چیزی نبودن چیست .
خوب اجازه بدهید با همان زبان ساده لری و ساده تر شده ی آن یعنی زبان کارگری بگویم : منظورم از اهل چیزی واقعا چیزی نیست . مثلا در همین کار ساختمانی ما ایزاری هست به اسم قلم ، که کارش ترکوندن « این کلمه را تهرونی بخونید » است کارش تخریب است کارش ترک انداختن است . نوعی دیگر قلم داریم که کار ش بزک و دوزک کردن است . باور کنید این قلم چنان کاه گل را رنگ می کند که با قایبر گلاس عوضش کنی محال است کسی بو ببرد . اصلا و ابدا بوکه ندارد هیچ . چنان هم زیر کاه نفوذ می کند که نپرس .
گفتم ! می گفتم که این ها پر هستند از یک رنگی و ساد گی اینها آن چیز دیگر را ندارند . آنقدر زلال و شفاف هستند که از روی کاپشنشان هم میشود دلشان را دید . باور کنید اینها مثل عطر های فرانسوی و ایتالیائی هستند . بی آنکه شیشه ی دلشان را در بگشائی می توانی رایحه اشان را حس کنی .بی ادعای بی ادعا . دروغ نگفته اند که مشگ آن است که خود ببوید و اجازه ی چرند و پرند و دو لا پهنا حساب کردن را به هر چرچی دوره گردی ندهد. راستی اینها چقدر زیادنند حتما به خاطرهمین فراوانیشان است که نه در انجمنی می گنجند و نه در ملکی می خسبند . اینها فقط و فقط بر گلیمی می نشینند که نانش . کف دستی باشد و آبش کاسه ای .
جنسشان مهربانی است و دمشان گرم . قدم شان هم همیشه ثابت . بی آنکه قرابتی نسبی یا سببی با بت عیاری که هی پوست بیندازد و رنگ عوض کند داشته باشند . چشم دلشان به زیبایی دورترین ها را هم می بیند نه قند و اوره و کلسترول دارند و نه بخار معده ی مفت خوریشان چنان زیاد که دچار کوری و کم بینایی باشند .و به جای دیدن بی شمار کاستی های جلو پایشان مدام دنبال مرکز ثقل زمین باشند . با این وهم در نا خود اگاهشان که همه کورند و کرند و مبتلا به آلزایمر و تنها من آنم که رستم بود پهلوان ؟!
بگذریم !
از جمله آن عزیزان که شکر خدا در سلامت کامل هم به سر می برند . یکی هم نصرت الله درویشی نازنین است . کسی که دل می سوزاند . زحمت می کشد و خدمت می کند تا چراغ های رابطه را روشن نگاه دارد . بی مزد و منت ! « نصرت پسر خاله ی من نیست تنها یک بار او را دیده ام ان هم دقایقی در خیابان »
با این همه او در درد جوان مرگی .... تا سپیده که کمتر از پنج ماه عمر کرد مرا همدرد بود . هرشب به دلداریم آمد و در نهایت مرا به سفره ی دل خود نشاند . و با خود هم کاسه کرد . کالی ذهنم را در نموری و گرمی نگاهش کاشت و آنقدر پلک نزد تا رسید و چیدش برای عزیزی دیگر برای نصرتی دیگر . برای نصرت الله مسعودی !
« خودمانیم به قول فردوسی پور چه می کنند این نصرت ها » واقعا نصرتند و نصرت دارند . مبارکمان باد
درویشی آنقدر به خود خواندم تا راز دلم را هم گشود .او خود ننوشت حتی یک کلمه تا من بنویسم . این را شرط کرده بود . مثل مادری که لقمه دم دهانش را به کودکش می دهد . خانه اش را به من داد . و واداشتم تا خجالت بکشم از آن همه مهربانی .
...تا سپیده را که بستم حس کردم روزنه ای از دلم بسته شده . درویشی گفت :_ قرص و محکم _ « تا در سپیده ننویسم در چراغ های رابطه نخواهد نوشت و در درخت و خنجر و آینه هم .» و ننوشت و شرم سارم ساخت و مسئول در برابر چراغ های رابطه که به سبب من به زادگاهش نمی تابید .
من جائی گفته ام نه از اهالی جارم و نه اهل جنجال واقعیت اینکه از شاخ گربه هم اصلا و ابدا خوشم نی آِید . قصدم برداشتن قدمی است کوچک و نا چیز برای دیارم شهرم و زادگاهم .انگار حالا باید برحسب گفته ی بسیاری عزیزان با ر دیگر دل به بلوغ و رشد ... تا سپیده ببندم نوزادی که به همت عزیزانی احیاء شده و می خواهد دوباره نفس بکشد . ارزو کنیم این هوا برای همه امان پاک باشد و بدور از آلودگی . باور کنیم سرزمینمان به هوائی چنین سخت نیازمند است . خاصه جوانتر های دیارمان که من آرزو می کنم ... تا سپیده مکانی باشد برای تنفس سالمشان
چنین باد !
منبع: تارنماي بهرام سلاحورزي ...تا سپيده