ميعاد
اينجا
پرندهگان نمىخوانند
ناقوسها خاموشند
و يونان نيز
لب فرو بسته
با تمامى ِ مردهگان ِ خويش
بر خرسنگهاى خاموشى
در كار ِ تيز كردن ِ پنجههاى خويش است
چرا كه يكه و تنها به خود نُويد داده
آزادى را.
گل پنجه مريم
پرندهى كوچك گلْبهى رنگى، بندى بر پاى
بر بالهاى خُرد مواجش
به جانب خورشيد پر كشيده.
اگر تنها يك بار نگاهش كنى
او به رويت لبخندى مىزند،
و اگر دوبار و سه بار نگاهش كنى
تو خود به آواز خواندن درمىآيى.
لوح گور
شيردلى سرفراز
بر خاك افتاده است
خاك مرطوب در خود جايش نمىدهد
كرمهاى حقير ِ خاكش نمىجوند.
صليب
بر پشتش
جفت بالى را ماند:
بلند و بلند بر آسمان اوج مىگيرد
و عقابان و فرشتهگان ِ زرين را ديدار مىكند.