بابك صحرانورد متولد 1355در شهرستان بانه .
سال 1361 با خانواده به تهران مهاجرت كرده است . از سال 1370 به واسطه داستان كوتاهي به نام " خرناس " با نمايشنامه نويس بزرگ ايران زنده ياد استاد اكبررادي آشنا مي شود.
سال 1382 اولين مجموعه شعر خود را با عنوان" سرم را به شب تكيه دادم " توسط انتشارات پارسي پور منتشر ميكند بابك صحرانورد در اين باره ميگويد
همان وقت ها بود كه فهميدم نمي توانم شاعر خوبي باشم و ذهنم بيشتر داستاني ست و از شعر فاصله زيادي دارد . مجموعه داستاني آماده انتشار دارد تا به وقت خود آن را چاپ كند .
چون زبان مادري اش كردي ست شعر و داستان از زبان فارسي به كردي و از كردي به فارسي بر مي گرداند.
مقالات و نقدهايش نيز در سايت هايي چون: هشتاد، آتي بان، ماه مگ، بلوط، كرد پرس، ماندگار، اينك فلسفه، نصور ، آدم برفي ها، پياده رو ، كانون ادبيات ايران منتشر شده است .
اميد بسيار دارد تا سال آينده مجموعه اي از ترجمه ها يش را در كتابي منتشر نمايد ..
عضو هيئت تحريريه سايت ادبي " لوح " و ازنويسندگان ثابت سايت " ماندگار" است
بابك صحرانورد مطلبي با عنوان" نيما و ارزش هاي شعر امروز " وشعري از خود به همراه دو شعر ترجمه شده از شيركو بيكه س را براي چراغ هاي رابطه ارسال كرده است .
و تو یک روز ...
چه زود می رسی
اما می مانی مبهوت بر درگاه
سایه ای از دور می شوی
تا با نقابی بر رخساره ای بنشینی
شاید حضور خاکستری ات را به یاد آری
پاییز را دیده ای و
نمی گذری
حتی دستی از دور با تو نمانده
ایستگاه دیگری نیست
اینجا آخر دنیاست
و تو مغبون
با یک مشت کوچک حقیقت
تنها می مانی
و به اندازه تنهایی آسمان
برای قلبت تسلیتی می فرستی
حتی نگاهی از دور با تو نمانده.
از مجموعه شعر سرم را به شب تکیه دادم .
دو شعر از شعر شيركو بيكه س( كردستان عراق ) برگردان بابك صحرانورد
پند
بسیار چیزها هستند، زنگ می زنند و
از یاد می روند و
سپس می میرند
همچو تاج و
عصاي مُرصّع و
تخت گاه پادشاهان!
بسیار چیزهای دیگری هستند
نمی پوسند و
از یاد نمی روند و
هرگز نمی میرند
همچو کلاه و
عصا و
کفش های
چارلی چاپلین
تو
صبح را در آغوش گرفتم
دست هايم خيابان نخستين تابش آفتاب شدند و
معبري براي چشمان تو
دهان كوه را بوسيدم
لبانم چشمه اي شدند و
زمزمه هايت از نو درخشيدند
سرم را به روي پاي شب گذاشتم و
خواب هايم آيينه ي شعر شد و
زيبايي ترا در آن ديدند
عشق مرا به تو ديدند .
نيما و ارزش هاي شعر امروز
نگاهي به شعر ديروز و امروز به قلم بابك صحرانورد كه براي نخستين بار در چراغ هاي رابطه منتشر مي شود
نگاه فرهنگنامه ای به شعر، سخن موزون و اغلب مقفی ست که سرشار از احساس و تخیل باشد.
در تاريخ ادبيات كلاسيك ايران تعریفی که بلاغیون و تئوريسين هاي ادبي از شعر به دست می دادند با تعریفی که ما امروزه عموماً از شعر داریم متفاوت است. كلاسيك كاران خود به دو دسته تقسیم می شدند.
گروهی که بیشتر تحت تأثیر آرا و نظریه کسي چون خواجه نصیرالدین طوسی بودند، بیشتر به ساختمان ظاهری شعر توجه داشتند. یعنی آنان شعر را کلامی موزون و مقفی می پنداشتند و چیزی را که خارج از این نظریه به نام شعر سروده می شد، طرد می کردند.
دسته دیگر که بیشتر تحت بینش فیلسوفی چون ارسطو بودند و تفکری فلسفی و منطقی داشتند، جوهر شعری را نه در شکل ظاهری بلکه در درونمایه و عنصر خیال می یافتند.
ارسطو ضمن آنکه شعر را کلامی موزون می دانست وزن را در شعر علت وجودی و اصلی شعر به حساب نیاورد ومابین شعر با نظم تفاوت قایل شد. اين نگاه به شعرمورد تاييد فيلسوف ايراني يعني بوعلي سينا نيز بود.
منتقدان غربي سده هجده و نوزدهم ميلادي همچون جان درایدن مانند ارسطو جوهر شعری را زاییده عاملی به جز صورت ظاهر می دانستند و عنصر خیال را از لوازم اصلی شعر به حساب می آوردند.
به هر حال از بررسی آراء متقدمان و متأخران می توان در تعریف شعر گفت که: ماهیت آن زاییده قدرت تخیل و تصویر گری و آرایش آن وزن و قافیه و دیگر صنایع لفظی است .
علامه دهخدا که نوشته هاي او تاثیری خاص در پيشبرد زبان داستان امروزی داشته است، در تعریف شعر معتقد بود كه فرق میان شعر و نظم آن است که موضوع شعرعارضه مضمونی و معنوی کلام است در حالی که موضوع نظم عارضه ی ظاهری کلام است .
پس شعر چه منظوم باشد چه منثور مطلبی ست که بتواند بدون دخالت منطق صوری به تحریک کامل عواطف ما توفیق یابد. شعر برای اغلب شاعران کهن ما در حقیقت مقوله ی خاصی نبوده است. یعنی از مدح، پند و اندرز، هجو وعشق ( معشوق نامعلوم ) فراتر نرفته و ديدي به شدت سوبژكتيو داشته و هر چه را که در وزن عروضی بیان می شد شعر می شناختند که در اکثر موارد هیچ چیز از انچه ما امروز احساس شاعرانه می خوانیم یا به منطق شعری تعبیر می کنیم در آن وجود ندارد. در اينجا حساب غول هاي ادبيات كلاسيك ما چون مولوي، سعدي، حافظ، خيام، فردوسي، صائب و چند تن ديگر، جدا است .
باید این نکته را هم ذکر کنم که قضاوت همه ما مربوط به چیزی ست که سلیقه می نامند. و سلیقه به هر حال محصول پس زمینه فرهنگی و تربیتی انسان است. سر آخر این را بگویم که عروض و قافیه یک بحث است و شعریت در شعر مقوله ی دیگر
کسانی که با شعر سنتی اخت شده اند و توان خوانش و درک شعر مدرن را از دست داده اند یکی از بهانه هایشان این است که این شعرها بی معنی ست. باید گفت که دلیلی ندارد که چون شما عاجز از درک کارکردهای زبانی و زیباشناختی شعر امروز هستید این شعر را بي معني و ناكارآمد تلقي كنيد . اشکال اصلی همیشه در شعر نیست .حتي خواندن شعر به آن سادگي كه مردم فكر مي كنند، نيست. باید خواندن شعر را آموخت واجزای سازنده آن در درست خواندن است كه پيدا می شود.
آرتوررمبو كه از نوابغ شعر مدرن جهان و از سرامدان سبوليست ها مي باشد، معتقد است كه شاعر هنگامی بینا میشود که حواس خود را به طرزی منطقی اما بی حد و حصر مختل کند. او باید طعم همه نوع عشق و رنج و جنون را بچشد . درست هنگامی به کشف و شهود شاعرانه خود واقف می شود که شعور دریافت آنها را دیوانه وار از دست داده است .
اين نوع نگرش برخلاف بيشتر شاعران كلاسيك ما بوده، چرا كه مي بايست در ساختن اوزان عروضي هميشه ذهني بيداروهوشيار مي داشتند. ناگفته نماند مفهوم هشياري و ناهشياري در بين شاعران قديم و جديد مورد بحث مي باشد .
برخي معتقدند كه نيما انساني نابغه بوده كه سير شعر فارسي را در آن زمان (دوره پس از مشروطه) دچار چنان تغيير و تحولي كرد كه ادبيات معاصر با نام او سرشته شده و برخي ديگر نيز برا اين اعتقادند كه نيما اگر نبود كس ديگري به جاي او مي توانست با توجه به مسايل دوره مشروطه و تحول بنياديني كه در زمينه فرهنگ و سياست پديد آمده بود، همان كار را انجام دهد. در اينجا قصد ندارم كه از اين دو نگره ي متضاد طرفداري كنم يا به رد يكي از آنها بپردازم. سعي مي كنم صرفاً به اين پديده يعني جريان شعر نيمايي از منظر تاريخي نگاهي بيندازم و پيش داوري ها و قضاوت ها ي شخصي مان را وارد نكنيم .
در ایران و پس از مشروطه نیما یوشیج اولین شاعری بود که به صورت علمی و دقیق شعرآزاد را باب کرد و به همين دليل نام ديگر اين نوع شعر در ايران به نام نيماي بزرگ " شعر نيمايي " خوانده شده است . البته شعر نیما شعری موزون است که از نظر الگوی وزنی دنباله روی وزن کلاسیک و عروضی شعر قدیم ایران است . او تساوی طولی مصراعها را شکست و به اقتضای محتوای شعر قافیه را می گذاشت . می شود اینطور گفت که خصوصیت اصلی شعر او متحول کردن قافیه بود. چراکه قافیه در شعر کلاسیک به صورت ثابت در انتهای ابیات قرار داشت اما او با این دلیل جالب که قافیه باید زنگ آخرمطلب باشد، وجود قافیه های مشترک را برای بیان موضوعی واحد رعایت می کند و هر کجا مطلب عوض شود قافیه نیز عوض می شود . هدف از این نوع شعر علاوه بر عصیان در برابر اوزان عروضی آوردن نوعی وزن مستقل نيز بود .
نیما یوشیج یک آغاز کننده و یک تجربه گر بود و قطعاً مشکلات یک تجربه گرا را به دوش کشید درست مثل صادق هدایت در داستان نویسی .
شعر افسانه سرشار از حس شعری ست. برخي از منتقدين معتقدند نیما کوشش دارد تا با شعر خود، به هدایت درونی دست یابد. در افسانه تصویر پردازی طبیعت اهمیت زیادی دارد که آن هم نشان دهنده ی ارتباط تنگاتنگ شاعر با محیط اطراف خویش است .
افسانه نسبت به زمان خود دارای جهش و نوآوری ست و اكنون كه سالها از سرودن اين شعر خوش ساخت مي گذرد هنوز جاي بحث و تامل مي باشد.
نیما به دلیل آگاهی اش توانست با به کارگیری نگاهی تازه و البته علمی، شعر کهن ما را دگرگون کند. و چه کار پر مشقتی .
نيما به نوعي اين نظريه را باب كرد كه اين شاعر است كه مي تواند محيط بيرون از خود را با نگاه تازه و نابي كه به زبان و نحو جمله دارد، تحت تاثير قرارداده و دگرگون كند. شعر كلاسيك در حقيقت رويه اي عكس اين قضييه داشت يعني شاعر به شدت از محيط اطراف خود تاثير مي پذيرفت.
او درك كرده بود كه شعر قبل از او شعري سرشار از درونيات و حديث نفس گويي هاي هنرمند يا به تعبيري سوبژكتيو است و اشیاء در حقیقت محصول حال و هوایی اند که در خود شاعر اتفاق می افتد. اين اشياء از خود اختیاری نداشتند و فقط با رجوع به جهان شاعر و حال و هوای دروني او بود که آنها را می شد دید. یعنی در شعر کلاسیک به دنیای بیرون التفات زیادی نمی شد. نیما با توجه به این تمایزات دست به تغییرات بنیادین هم درشکل درونی شعر( نوع نگاه شاعر به خود متن و جهان بیرون ) و هم در شکل بیرونی شعر زد ( یعنی همان وزن، قافیه و بلندی و کوتاهی سطرها )
شاعر كلاسيك بر اساس اصول و قوانين عروض و اصل تساوي طولي مصرع ها و همين طوررعايت قافيه در انتهاي مصراع شعرمي ساخت. بگذريم از اين كه صنايع بديعي و لفظي هم در آن جاي داشت. يعني نتيجه اين مي شد كه او از پيش چيزي را تعيين كرده بود و براساس اين نقشه ثابت ساختمان شعرش را بنا مي كرد.
اما شاعرمعاصر كه با جان و روان انسان امروز پيوند خورده همچون موجي پر تلاطم مي باشد. به قصد شعر ساختن پشت ميز نمي نشيند تا لحظه شاعرانه اي به سراغش بيايد. دلمشغولي او در اين عصر همان زبان شاعرانه است كه با زبان هر روزه در تضاد مي باشد، چرا كه زبان شاعرانه با آشناگرداني زبان هر روزه ساخت شكني كرده و ساحت هايي ناب خلق مي كند. شعر امروز در تلاش است كه از لحن متعارف و زبان هرروزه دوري كند تا خود شعر در جاي اصليش شكل بگيرد. اين شعر چون در زمانه معاصر به بار نشسته، پس از خودش مي گويد و تصاوير امروزي را خلق مي كند. ديگر از لحن احساساتي و سانتامانتاليسم شعر كلاسيك خبري نيست و به پر گويي وحديث نفس گويي اهميتي نمي دهد. پس شاعر معاصر مي كوشد همه چيز را، اشياء، جهان و خود انسان را با رويكردي جديد بنگرد و از اينجاست كه تفاوت هاي شعر ديروز با شعر امروز آشكار مي شوند.
شعر امروز پیشروست. این شعری ست که با مفاهیم هستی شناختی و انسان شناسي پیوند خورده، و می تواند پنهانی ترین لایه های زخم خورده انسان معاصر را پس زند. شعر امروز در رنج است كه مي بالد. اين شعر چون با جان انسان امروز در آميخته، از رنج اين موجود نيز دور نيست و تنها دغدغه اش درهستي، زبان خاص خود است. این شعر خواننده ای خلاق و کاوشگر نيزمی طلبد. مرزها را مخدوش می کند. شعر امروزدغدغه اش تنها چه نوشتن نیست بلکه چگونه نوشتن با قالب زبانی نو و متحول کننده است.
براي شناخت بيشتر در باره شعر " شيركو بيكه س" به لينك زير مراجعه نماييد:
زندگي و شعر " شيركو بيكه س"
از اين پس آثار ودستنوشته هاي بابك صحرانورد در چراغ هاي رابطه منعكس خواهند شد