-جايزه بوکر معمولاً مقدمه يي براي جوايز بزرگ تر مثل جايزه نوبل است. آقاي بنويل از اينکه براي دومين بار نامزد دريافت بوکر شديد و اين بار توانستيد اعتماد هيات داوران را جلب کنيد چه حسي داريد؟ «کتاب شواهد» که در سال 1989 در فهرست نهايي نامزدها براي کسب جايزه بود برنده نشد اما در رقابت با «بازمانده روز» ميدان را خالي کرد. (بازمانده روز را نجف دريابندري به فارسي ترجمه کرده.)
بله، جايزه بوکر که حالا بعد از آنکه شرکت خودروسازي مان پشتيبان مالي اش شده به جايزه بوکرمان تبديل شده تاثير زيادي در روند نشر گذاشته و مردم را علاقه مند به ادبيات داستاني کرده. البته اين مساله که همه کتاب هايي که خريداري مي شود خوانده هم مي شود يا نه، مساله ديگري است. هر جايزه يي که به کتابي مي دهند خوب است و بي ترديد در فروش آن موثر خواهد بود. اينکه نويسنده يي جايزه را مبناي ارزشمندي کار خود بداند اشتباه خطرناکي مرتکب مي شود. برنده شدن در جايزه بوکرمان مثل برنده شدن در قرعه کشي بليت بخت آزمايي است.
-آيا بر آثار ديگرتان هم تاثير دارد؟ منظورم ميزان فروش آنها است؟
جايزه بوکر قطعاً در فروش آثار قبلي نويسنده تاثير دارد اما نه خيلي زياد.
-آيا اتفاقي است با اسم مستعار مي نويسيد؟ کارگزارتان مي گويد با اسم بنجامين بلک هم مي نويسيد. از کي تصميم گرفتيد با اسم مستعار بنويسيد؟ آيا نمي ترسيد خواننده ها قاطي کنند؟
من فيلمنامه تلويزيوني مي نوشتم. اين فيلمنامه درباره مرگ زن جواني بود که در دهه 50 در دوبلين کشته شد. فيلمنامه به مرحله فيلمبرداري نرسيد. اما چون نمي خواستم زحماتم هدر برود، در اوايل سال 2005 آن را به رمان تبديل کردم؛ سقوط کريستين. خوب اين رمان را چون با کارهاي ديگرم فرق داشت، تصميم گرفتم با اسم مستعار منتشر کنم. نه که فکر کنيد عارم مي آمد که بگويم من نوشته ام، فقط مي خواستم به خوانندگان بگويم اين جنس از جنم ديگري است.
-با قلم مي نويسيد يا بر صفحه رايانه؟
من با خودنويس مي نويسم و بعد نوشته هايم را به صفحه رايانه منتقل مي کنم. ترکيب عصر حجر با قرن کامپيوتر،
-اگر خواننده يي يا دوستي از شما سوال کند دوست داريد آثار شما را با کدام کار آغاز کند و بخواند؟کدام کتاب تان را پيشنهاد مي دهيد؟
«کتاب شواهد» را پيشنهاد مي کنم.
-کدام را خودتان دوست داريد؟
بعدي را.
-دريا لحن خاصي دارد، نوعي نگاه از سر دلتنگي به دوران خوش گذشته و کودکي، دوراني که تکه چوبي اسب مي شود و به تاخت در کنار آب مي تازد. دوراني که انگشت تپانچه مي شود و صداي انفجار گلوله از دهان شليک کننده مي آيد و گلوله اش البته آدم نمي کشد. ته رمان با همه شيريني اش به تلخي و سياهي مي زند. آيا واقعاً چنين اتفاقي افتاده است؟ شخصيت هايتان را از کجا آورده ايد؟
دريا رمان خاصي است. به يک روايت در روسلار استرند، در کانتي وکفورد ايرلند روي مي دهد، جايي که خودم در دوران کودکي با خانواده براي تعطيلات به آنجا مي رفتم. البته طرح و تشکيلات رمان به کلي ساختگي است. مي پرسيد شخصيت هايم از کجا مي آيند، خب معلوم است از همان جايي که آدم هاي روياي شما مي آيند.
-در رمان دريا مکس موردن گويا رازي را در دل دارد و مي پرورد. با همه اشتياقي که دارد و مي خواهد آسيب پذيري دوران کودکي اش را با اضطراب از دست دادن همسرش درآميزد، شخصيتي گرم تر و صميمي تر از ساير شخصيت هاست. اين طور نيست؟
گمان نمي کنم مکس صميمي تر از ساير شخصيت ها باشد. اما اغلب خوانندگان به من مي گويند او گرم تر است.
-دريا رماني است که مرگ در آن نقش اساسي دارد. طنز تلخ و سياهي که در آن موج مي زند از دلهره ها و خستگي هاي بي حد و مرز در توصيف جهان اطراف خود سود مي جويد. البته اين منحصر به کار شما نيست. بسياري از نويسندگان در رمان ها و داستان ها و شعرهاي خود به مرگ مي انديشند. چه عاملي باعث شده به چنين موضوع غامضي فکر کنيد و به اين خوبي از آب درآوريد؟
مرگ به هر حال نقطه تمرکز زندگي است و آگاهي از آن باعث مي شود ما به خود بياييم. موضوع همان طور که گفتيد خيلي غامض و پيچيده است. اما به گفته اسپينوزا اشاره مي کنم که مي گويد آدم خردمند به مرگ فقط فکر مي کند اما تمام حواسش به زندگي است.
-واقعيت ها و مشابهت هاي زيادي بين جامعه ايرلند و ايران هست. ادبيات ايرلند بين خوانندگان فهيم و روشنفکران ايراني همواره جايگاه خاصي داشته است. جيمز جويس، شون اوکيسي، ساموئل بکت، اسکار وايلد و حتي مائيو بنچي هم به فارسي ترجمه شده اند. حتي خاطرم هست که ما در دوران دبستان داستان «شاهزاده خوشبخت» اسکار وايلد را در کتاب هاي درس خود مي خوانديم. من شخصاً آثاري از مري لاوين، شون اوفالين، ليام آو فلاهرتي و پاتريک دونوان را به فارسي برگردانده ام.
خوشحالم که مي شنوم نويسندگان ايرلندي در ايران معروف هستند و آثارشان خوانده مي شود. اميدوارم همين اتفاق براي ادبيات ايران در ايرلند هم بيفتد. متاسفانه بدبيني و هراسي که توسط غربي ها از ايران در افکار عمومي جهان غرب مي پراکنند مانع مي شود که ناشران به انتشار آثار ادبي ايران رو بياورند. اميدوارم خيلي زود اوضاع تغيير کند. من به ايران علاقه زيادي دارم و دلم مي خواهد درباره داستان نويسي معاصر ايران بيشتر بدانم.
-تا جايي که من مي دانم دريا کتاب سيزدهم يا چهاردهم شماست و خوشحالم که ترجمه مجاز آن را به فارسي ارائه کرده ام. دو چاپ نخست آن به سرعت به فروش رفت. مطمئن هستم که کتاب هايتان به زبان هاي ديگر نيز ترجمه شده. چه حسي داريد که کتاب تان به فارسي درآمده. آيا پيامي هم براي خوانندگان ايراني تان داريد.
خيلي خوشحالم که کتابم به فارسي ترجمه شده و دو چاپ نخست آن به اين سرعت به فروش رفته. هنر زبان بين المللي است.
-کدام کتاب تان را براي ترجمه پيشنهاد مي کنيد؟
کتاب شواهد يا دست نايافتني.
-فکر مي کنيد سوالي هست که من نپرسيده باشم و شما بخواهيد مطرح شود.
نه ممنونم.
- نظرتان درباره سفر به ايران چيست؛ در مناسبتي مثل نمايشگاه بين المللي کتاب که فرصتي براي ديدار با علاقه مندان کتاب نيز هست و همه ساله در ماه مه برگزار مي شود.
خيلي دلم مي خواهد به ايران بيايم. يکي از دوستان من چند وقت پيش سفري به ايران داشت و شيفته آن شد. شايد فرصتي دست بدهد که به مناسبت نمايشگاه بين المللي کتاب تهران به ايران بيايم.
-اميدوارم اين فرصت دست دهد.
روزنامه اعتماد