
مجموعه شعر
بی هراس دیده شدن
سروده پیام شمس الدینی
نشر ثالث
چاپ اول 1386
70 صفحه
قیمت:1100تومان
به گمان من، نگاه شاعر به ديگري در مجموعه شعر بي هراس ديده شدن، بيشتر نگاهي سارتري است و گويي او نيز، همانند سارتر، از نگاه ديگري مي هراسد و نبودن ديگري را براي «آسوده خيال دويدن از ميان باغچه ها و پرچين ها»، «بي هراس برهنگي زانوها» و «بي هراس ديده شدن» مغتنم مي دارد:
باد هم فرصتي دست و پا مي کند
که آسوده خيال بدوي از ميان باغچه ها و پرچين ها
بي هراس برهنگي زانوها
بي هراس ديده شدن.
اما راهکار او براي رهيدن از چنگال نگاه ديگري چيست؟ و کدام راه را در آن دوراهي تراژيک سيزيف وار انتخاب مي کند؟ آيا مي کوشد ديگري را مبدل به شيء و متعلق آگاهي کند و يا اينکه خود براي او به صورت شيء و متعلق آگاهي در مي آيد؟ آيا با تکيه بر فاعليت شناسايي و سوژه بودن خود به جنگ ديگري مي رود و وارد نزاعي با او مي شود، يا مي کوشد خود را به ابژه اي بدل کند؟ به گمان من، پاسخ اين پرسش ها را در شعر «حالا من عينک شما هستم...» مي يابيم. در اين شعر، شاعر «بيش از آنکه خودش باشد»، مي خواهد «چيزهاي ديگري» باشد و «چشم هاي قشنگ خواننده» و «عشق قديمي»اش به آن چشم ها را «بهانه سرودن اين شعر» مي داند:
من بيش از آنکه خودم باشم، چيزهاي ديگري هستم
شما که چشم هاي قشنگ تان بهانه سرودن اين شعر است
بهتر مي دانيد که من چيزهاي ديگري هستم
بيشتر از آنکه خودم باشم
پيداست که شاعر چندان سر ستيز آشکار با ديگري ندارد و نمي کوشد او را تبديل به ابژه و متعلق آگاهي کند و با تکيه بر فاعليت شناسايي و سوژه بودن خود به جنگ او نمي رود و وارد نزاعي با او نمي شود. او راه دوم اين دوراهي تراژيک را برمي گزيند و خود تصميم مي گيرد ابژه شود. گاهي «عتيقه اي» مي شود «مثل تفنگ پدربزرگ»، گاهي «بهانه قشنگ تري» پيدا مي کند و «عينک» مي شود و حتي مي شکند، گاهي «سبدي» مي شود براي «کش هاي بستن مو»، گاهي «کاغذ و اسکناس و بليط اتوبوس»، گاهي «چند بسته پر و خالي بيسکويت و آدامس»، گاهي «کتاب قطور چند جلدي قانون» و اين سير ابژه شدن را مدام ادامه مي دهد و تازه وقتي که در انتهاي شعر تصميم مي گيرد خودش شود، باز «باد» و «گربه» و «رعد» و «برق» مي شود و در پايان، گويي پس از التفات به اين دور ناميمون تراژيک، خسته مي شود و اين ديگر همان وقتي است که شعر مي گويد و با اين کار مرا به ياد هايدگر مي اندازد که مي گفت هنر، و به طور خاص شاعري، در زندگي ما فضاي روشني مي آفريند که در آشکارگي اش همه چيز تازه و متفاوت از آنچه پيش تر مي نمود، جلوه گر مي شوند. انسان روي زمين و در جهان اقامت دارد و اين اقامت و هستن، شاعرانه است. شاعري از يک سو زمزمه خدايي است و از سوي ديگر آواهاي انساني را ممکن مي کند. شاعر نيم خدايي است ميان خدا و انسان و شاعري معصومانه ترين کارهاست.
متن كامل در كانون ادبيات ايران