نصرت رحماني متولد تهران دهم اسفندماه سال 1308. در مدرسهي پست و تلگراف و تلفن درس خواند. مدتي در راديو مشغول بود و روزنامهنگاري هم كرد؛ با مجلههاي «فردوسي»، «تهران مصور»، «سپيده و سياه» و «اميد ايران» همكاري داشت و مسؤول صفحههاي شعر مجلهي «زن روز» شد.
نصرت رحماني در سالهاي آخرعمر خود هياهوي تهران را رها كرد و در رشت ساكن شد بعدازظهر آخرين جمعه بهاري، بيست و هفتم خردادماه سال 1379 در آغوش پسرش «آرش» آخرين نفسهاي زندگي را.....
دفترهای شعر وآثار نصرت رحماني
کوچ صفی علیشاه 1333
کویر گوتنبرگ 1334
ترمه اشرفی 1336
میعاد در لجن نیل 1346
حریق باد زمان 1349
درو دنیای کتلب 1350
شمشیر معشوقه قلم تهران 1369
پیاله دور دگر زد بزرگمهر 1369
در جنگ باد بزرگمهر 1369
گزینه اشعار مروارید 1370
بیوه ی سیاه نگاه 1381
كولي وحشي گزيدهي شعرها
«مردي كه در غبار گم شد»
«نامههايي كه هرگز به او نرسيد» مجموعهي داستان
چراغ هاي رابطه: ليست آثار منتشر شده زنده ياد نصرت رحماني را تكميل نمايند
مجموعه شعرهاي تاول / حريق باد
تاول 1
من از تعهد شمشیر وقلب بیزارم.
نه از وقاحت تیغ برهنهی تهمت .
نه از شماتت نفرت.
که گاهوارهی من تلخ تلخ می نالید:
ـ بخواب فرزندم،
به پشت پلک تو دشنام قرن لالایی ست .
بهانه در رگ من شیهه می کشید :
ـ نخواب .
زمان بیداری ست.
هنوز بیدارم
تاول 2
نگاه کرد و گذشت
امید بی ثمران در ته نگاهش بود.
غلاف شمشیرش ـ
پر از دنائت بود.
و جیب های بزرگش به تاولی می ماند.
چه گفت ؟!:
ـ هیچ .
و هیچ اش مرا پریشان کرد.
چهار جیب بزرگ ،
چهار تاول چرکین ،
بدوز بر کفن ات ،
تو نیز هیچ بگو !
به من نگاه مکن.
حریق باد مرا سوخت
سوخت
آبم کرد.
نگاه کن بگذر.
تاول 3
به دخترم گفتم :
ـ طنین عاشقانه دگر مرده است در رگ در.
و تجربه تمامی معیار نیست ،
نیست ،
که نیست
ولی تسلایی است.
بر این مسکن بی رحم اعتیاد مکن .
که اعتیاد عبث اعتبار می بخشد.
ز اعتبار عبث انحراف می روید ،
و باز فاجعه تکرار می شود ،
تکرار…!
به دخترم گفتم :¶ـ دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت
در انتظار مباش .
دوباره دخترکم گفت :
ـ کیست ؟
کیست ؟
گریست !
سکوت بود و سکون.
که گفت دخترکم.
ـ هزار دست کوبه ی پولادی بزرگ چرا ؛
به در نمی بندی ف
که نعره ی هر یک ،
بزرگتر ز تپش های خواهشم باشد؟
صدای در برخاست .
کسی به در می کوفت .
نه با دو دست ،
که با قلب ،
با غمش ،
با ..،
با …!
تاول 4
بهار موسم گل نیست
بهار فصل جدایی و بارش خون است .
بهار بود که رویید لاله از دل سنگ.
بهار نیست موسم خرمن .
بهار بود که درد مرا درو کردند.
بهار نقطه ی آغاز هیچگاه نبود.
بهار نقطه ی فرجام بی سرانجامی است.
بهار بود که گهواره گور یاران شد.
من از تعهد گهواره ها و گورستان ،
غمین و خونینم.
اگر چه می دانم ؛
که نیست تجربه هرگز تمامت معیار.
به من نگاه مکن ،
ز لاشه ام بگذر.
چهار تاول چرکین ،
چهار جیب بزرگ ،
بدوز بر کفن ات ،
سکوت کن ، بگذر .
وگرنه این تو و این من ،
وگرنه این تو و این مرزهای ویرانی.
بهار بود که من ماندم و پریشانی .
به من نگاه مکن.
تاول 5
به مرگ کیست بگوید؛
که :
ـ زرد جامه ی ترس است ،
سرخ خلعت خون .
سپید رنگ فریب است ای کفن دزدان.
به مرگ کیست بگوید:
ـ چهار تاول چرکین ،
بدوز بر کفن ات .
و شاد باش و خوش بخرام ،
به گرد گورستان.
غریب نیست ،
اگر که میخک سرخی ز سنگ گوری رست،
که قلب خونینی است .
نه ، اعتماد نکن .
که اعتماد عبث ……
تاول 6
سحر کجاست !
سحر کجاست ؟
به هوش باش .
بوی شن داغ باز می آید.
ـ سحر کجاست ؟
ستاره ی سحری در عقیم ابری سوخت.
مس است و خاکستر.
و نیست معجزه ای قعر این بلند کبود!
ـ که بود ؟
ـ هیچ کس ، اینجا گذر گه کوری است
ـ چه گفت ؟
ـ هیچ کسی هیچگاه هیچ نگفت ؛
و هیچ ها ره زد.
ـ کسی نمی آید؟
در انتظار نبودی و گرنه می آمد.
ـ در انتظار نماندی وگرنه می تابید،
ستارهی سحری.
تاول 7
ترا نمی بخشند.
مرا نبخشیدند.
ترانمی بخشم.
ترا که تشویشی .
ترا که تردیدی .
ترا که پچ پچ زیر لبی و رخنه ی ذهن.
ترا نمی بخشند.
به تهمت دیدن.
به جرم زمزمه کردن ،
و عشق ورزیدن.
به اتهام شنودن،
و بازگو کردن.
مرا نبخشیدند.
ترا نمی بخشند.
که بی گناهی ، و بخشش سزای پاکان نیست.
بر آستان دنائت بسای پیشانی ،
به من نگاه مکن ،
وگرنه این تو و آغاز بی سرانجامی.
حریق باد مرا سوخت ،
سوخت ،
آبم کرد.
حریق هیچی و پوچی!
حریق بی هدفی تشنه ی سرابم کرد.
هنوز می سوزم ،
هنوز …
چهار تاول چرکین ،
بدوز بر قلب ات .
چهار جیب بزرگ ،
بدوز بر کفن ات .
ز لاشه ام بگذر ،
که من ،
ز دودمان منقرض اشک و خون و یخ هستم ،
چو سنگواره ی ماموت .
اگر چه می دانم ،
که نیست تجربه هرگز تمامی معیار.
اگر چه می دانی ،
که از تعهد شمشیر و قلب بیزارم .
اگر چه می دانند ،
هنوز بیدارم ،
هنوز …