سه چهار روز است اميدوار شدهام كه كار انتخابات در همين مرحلهی اول تمام مىشود و مردم در روز جمعه آن «نه» بزرگ را دوباره به روشهاى دولتمدارى قبلى خواهند گفت و رأى به تغيير خواهند داد. اين را به اغلب دوستانى كه با آنها در اين چند روز همصحبت شدهام هم گفتهام. همه فقط مىگويند اميدوارند كه اين اتفاق بيفتد، اما لحن بدبينشان مىگويد انگار هيچكدام به اندازهی من خوشبين نيستند. پس در اين چند روز يكى از مشغلههایم شده اينكه فكر كنم آيا من آدم خوشبينى هستم و نشانههايى را بزرگ مىكنم تا خودم را به اين تغيير نزديكتر احساس كنم؟ پس تا واقعبين باشم، سعى مىكنم دوباره واقعيتهايى را كه به زعم دوستان ديگر وجود دارد و من هم از آنها باخبرم، دوباره پيش چشم بياورم.
مثلاً اين را كه روستاييانى كه كمكهاى نقدى و غيرنقدى اين دولت را در چند سال گذشته ديدهاند، طبيعى است اگر به آن هم رأى بدهند و به اينكه تازه از امروز [يعنى از ۱۲ خرداد] تبليغات پرحجمتر ماوراى رسانههاى ملى (كه از چهار سال پيش شروع شده بود و اين اواخر هم تشديد شده) تازه آغاز شده؛ از پلاكارد و پوسترچسبانى وسيع در سطح شهر گرفته تا فرستادن ايميلهاى بهظاهر يا حتا بهواقع افشاگرانه دربارهی مسوولان دولتهاى قبل و باز اين واقعيت را مىبينم كه بمبگذارى و حرف از بمب و ناامنى اجتماعى خودبهخود مردم را ترسان مىكند و از تغيير، نگران (انگار كه قرار است اينطور القا شود كه حرف از تغيير خودبهخود باعث اين بمبگذارىها هم مىشود) و پس عدهاى ترجيح مىدهند به همان وضعيت باثبات گورستانى راى بدهند.
بله، همهی اينها را مىبينم، اما نمىتوانم موج سبزى را نبينم كه از اواخر هفتهی پيش شروع شده، بهخصوص در ميان جوانان (كه اين سالها در ميان طيف خانوادههاى متوسط و امروزى گروه مرجع هم شدهاند، برخلاف طيفهاى سنتى). نمىتوانم نبينم كه اين روزها فقط پوستر موسوى را بر سردر بسيارى از مغازهها ديدهام، و نه تقريباً هيچ نامزد ديگرى را. بهواقع در رفت و آمدم در ميانههاى شهر هيچ عكسى را از رئيسجمهور فعلى بر شيشههاى هيچ مغازهاى نديدهام. آيا همين نبايد مرا قانع كند كه دستكم اين مردمى كه در ميانههاى تهران مىبينم تغيير وضع موجود را مىخواهند؟ و شايد از آن مهمتر اينكه بهصورتى خودجوش و بدون آنکه شايد علتش به راحتى قابل فهم باشد، دربارهی موسوى به توافق ضمنى و قاطع رسيدهاند؟
به گمان من مسئله اين نيست كه امتيازات منفى و مثبت موسوى بيشتر است يا كروبى. يا حتا اينکه كدام رئيسجمهور بهترى خواهد بود. به گمانم مساله اين است كه موسوى نامزد مناسبترى است براى «نه» گفتن به همهی آنها كه مردم را دستكم گرفتهاند و خيال مىكنند مردم دروغ و فرصتطلبى و هدردادن منابع ملى و رفتار آمرانه و غيره و غيره را نمىفهمند. به گمان من رأى مردم به موسوى است تا «نه» بزرگترى بگويند به تمام آنچه بهخصوص در اين سالهاى نزديك بر سرشان آمده. شايد به دليل اینكه موسوى خودش را در بيست سال گذشته از قدرت دور نگه داشته. شايد چون مردم در رفتارش نشانهاى از آن رفتار آمرانهی اهل قدرت نمىبينند. شايد چون وعدههاى دروغ نمىدهد. شايد چون خودش را دگرگون نشان نمىدهد و شايد همهی اينها و خيلى چيزهاى ديگر، كه مجموعش مىشود: دورى نسبى بيشتر از قدرت و نزديكى بيشتر به مردم.
نمىدانم اين گرايش موجوار روزهاى اخير مردم به موسوى را بيشتر به اميدوارى ناگزيرشان نسبت بدهم يا به همان بدبينى و نه گفتن هميشگى. مىدانم كه ما مردم بدبينى هستيم، بس كه گولمان زدهاند و بس كه وعدههايى كه دادهاند و كارهايى كه كردهاند با هم تفاوتهاى بسيار داشته است. اين بدبينى تاريخى طبعاً به آسانى از بين نخواهد رفت. اما اين را هم مىدانم كه هر وقت كورسوى اميدى پيدا شده، فورى مردم جواب مثبت دادهاند، مثل همين حالا و مثل دوم خرداد ۷۶.
حالا دلم مىخواهد رفتارى را كه من از مردم سراغ دارم، مقايسه كنم با رفتارى كه در اين سالها و بهخصوص اين روزها از ادبياتىها ديدهام، ادبياتىهايى كه تا يكى دو دهه پيش نوك پيكان روشنفكرى بودند و مهمترين گروه مرجع آدمهاى تحصيلكرده. آيا در اين روزها از اغلب آنها حرفى شنيدهايد؟ نه لزوماً حمايت از يك نامزد، نه حتا از رأىدادن يا ندادن، فقط اعتراض به وضع موجود؟ اعتراض به سانسور كتابهایشان، گفتن خواستههایشان، حرفهايى كه فضاى فكرى اين روزها را براى مخاطبها اندكى روشنتر كند؟ نه، از اغلبشان چيزى نشنيدهايد. همه آسه مىروند و مىآيند و منتظرند ببينند وضع بهتر مىشود يا بدتر. حاضر نيستند هيچ از خودشان خرج كنند. شايد هم اصلاً حرفى براى گفتن ندارند. بله، آنها هم بدبيناند، و متأسفانه بدبينتر از مردم عادى حتا. بدبينتر از آن هنرپيشهاى كه اگر دولت تصميم بگيرد و بیکارش كند، ديگر بايد دستكم تا چهار سال ديگر با هنرپيشگى وداع كند. بدبينتر از آن كاسبى كه جرأت مىكند و عكس موسوى يا نامزدى ديگر را مىچسباند روى شيشههاى مغازهاش، در حالى كه مىداند اين كار ممكن است برايش هزينههاى سنگينى داشته باشد.
نمىدانم اين دولت ديگر چه به روز نويسندهها بايد مىآورد تا آنها مىفهميدند اداى بچههاى خوب را درآوردن و بىصدا بودن بىفايده است و اين نگاه حاكم بر دولت فعلى اصلاً نمىخواهد ما به عنوان نويسنده وجود داشته باشيم و تا حالا هم داشته جاپاش را قرص مىكرده. گمانم همهی اينها را همهی نويسندهها مىدانند، اما بدبينى مفرط و عافيتطلبى مفرطتر مانع است تا لااقل به سانسور كتابشان و وضعيتى كه در اين چند سال از سر گذراندهاند، اعتراضى بكنند. مىدانم وقتى ازشان بپرسى چرا، با اينكه تهِ دلشان اميدوارند، مىگويند كه با اعتراض كردن و نكردن آنها چيزى عوض نمىشود و بىفايده است و مانند اين. اما كافى ست سرشان را بياورند بيرون و توى شهرشان قدمى بزنند تا ببينند كه مردم چقدر اميدوارند و چقدر پر شورند و چهقدر از آنها جلوترند.
چند روز ديگر سالگرد درگذشت گلشيرى است. روز ۱۶ خرداد. يادش بخير. كاش بود و باز از آن شور و اميدش در اين آدمها مىدميد. كاش بود، كه اگر بود به جاى صد تا از اين خاموشان حرف داشت.
این یادداشت را سناپور در روز ۱۲ خرداد نوشته و روزنامهی یاس نو، امروز آن را چاپ کرده است.
منبع:خوابگرد / سيد رضا شكراللهي