" نامه به مادر" سِرگِی یِسِنین" برگردان به فارسي حميد رضا آتش بر آب ( به بهانه روز مادر)
شعرهاي نامه به مادر" سِرگِی یِسِنین " افسانه ي ماركو"ماكسيم گورگي"برگردان به فارسي حميد رضا آتش بر آب
"حمیدرضا آتش برآب" در مرداد ماه سال 1356 در شهر اهواز متولد شده و مترجم ادبيات روسي است.
" نقش آفتاب" نام وبلاگ شخصي حميد رضا است كه اوراق وكارهاي پراكنده وترجمه هاي او را منعكس ميكند
به بهانه روز مادر شعر" نامه به مادر" سِرگِی یِسِنین" با برگردان حميد رضا آتش بر آب را انتخاب كرده ام
نامه به مادر سِرگِی یِسِنین برگردان حمیدرضا آتش برآب
زندهاي مادر
زندهاي هنوز؟
سلام بانوي پيرسال
سلام!
من نيز زندهام.
اي كاش جاري باشند
هماره
بر كلبهي كوچكت
پَرتـُوانِ ناگفتنيِ آن غروب.
برايم نوشتهاند
چه بسيار
زير همان بارانيِ كهنهات
بر سرِ راه ايستادهاي
چشمانتظارِ من.
برايم نوشتهاند
چونان هميشه
در شبهاي تاريك
تنها يك تصوير
پيش رويت هويدا ميشود:
انگار به نزاعي در ميخانهاي
خنجري فنلاندي به زيرِ قلبم فروكردهاند.
مهم نيست
نازنينم!
آرام باش!
اين فقط هذياني است
پسرت هنوز چندان پيمانه نميزند
تا فراموشاش شود
كه پيش از مرگ
بايد به ديدارت بيايد.
مادر!
فرزندت همچون گذشته آرام است
و همهي آرزويش
جاندربردن از كولاكِ غم است و
راهيافتن به خانهي محقرش.
آنگاه كه شاخههاي درختان
باغمان را به سپيديِ بهار آذين كنند
باز خواهمگشت
تنها، تو
سَحَرگاه
بيدارم نكني از خواب
چنان كه هشتسالِ پيش.
بيدار نكني مادر
آرزوهاي ازدسترفته را
و آنچه به گذارِ زمان
جان دادهاست در من
دريغا!
چه پيشهنگام از سَر گذراندهام
در زندگي
رنج را و درد را.
به دعا پندم مده مادر!
به گذشته هيچ راهِ بازگشتي نيست
تو مرا
تنها تكيهگاه و شادي
تنها نورِ ناگفتني هستي
پس اندوهت را به نِسيان بسپار
و چنين غصهدارِ من منشين
و زير بارانيِ كهنهات
اينسان فراوان
بر سرِ راه
چشمانتظارم نايست.
شعر افسانه ی مارکو” ماکسیم گُورکی “ برگردان حمیدرضا آتش برآب
در جنگل
پایینِ رودخانه
یک پری زندگی میکرد
که گاهگاه شنا میکرد در آبِ رود
و یکبار
احتیاط از کف داد و
به تورِ ماهیگیر افتاد.
ماهیگیران از او ترسیدند
اما همراه ماهیگیران
نوجوانی بود بهنامِ مارکو
او پریِ زیبا را
گرم در آغوش گرفت و بوسید.
و پری
چون شاخهای نحیف
در آن دستانِ قدرتمند
پیچوتاب میخورْد
او به چشمانِ مارکو مینگریست
و آرام به چیزی میخندید.
سراسرِ آنروز
پری مارکو را نوازش کرد
و همین که شب سایه افکند
پریِ شاداب گم شد. . .
و مارکو
دلتنگ. . .
مارکو شب و روز پرسه میزد
در جنگل
پایینِ رودخانهی دونای
میگشت و ناله میکرد که
« کجایی پری؟ »
و موجها میخندیدند که
« ما نمیدانیم! »
یکبار او فریاد زد که
« شما فریبم میدهید!
شما خود با پری سرگرمِ بازی هستید! »
و نوجوانِ احمق
خود را در رودِ دونای افکند
تا پریِ خویش را پیدا کند.
اکنون آن پری
مثلِ همان زمانهایی
که هنوز مارکو را ندیدهبود
دارد شنا میکند در آبِ رود
و مارکو
دیگر نیست. . .
و با اینهمه
نغمهای دربارهی مارکو برجای ماندهاست.
و شما
که روی زمین زندگی میکنید
چون کِرمهای کورِ در خاک
قصهای از شما تعریف نمیکنند
و نغمهای هم حتا
از شمایان نخواهندخواند.